تومان ) ، اكنون به آن اندازه بس نميكند و چنين ميخواهد كه از ايران بيرون نرود و بلكه دولت فرمانروايى يك شهر بزرگى را به او سپارد . نيز دانسته شد كه فرمانروايى رشت و گيلان را خواستار است .
بر اين گفتگو روزنامهها خرده گرفتند و از گيلان نيز تلگرافهاى ناخرسندى رسيد . بهرحال دولت از سپردن يك شهرى به او خوددارى كرده و بر اين پافشارى نمود كه او از ايران بيرون رود . سالار الدوله چون پشتش بروسيان گرم بود گردنكشى بيشتر گردانيد و بار ديگر بگرد آوردن تركمانان پرداخت ، و چون دستههايى بر سر خود گرد آورد بمشهد سر و آن پيرامونها دست يازيد . نيز گروهى را بر سر مازندران فرستاد و خود هم از پى روانه گرديد و بىآنكه جنگى رخ دهد به آنجا دست يافت و بفرمانروايى پرداخت .
اين آگاهى دولت را تكان داد و بيم بزرگ شدن كار مىرفت . اين بود سپاهى از بختيارى بسركردگى سالار مسعود با چهار توپ بسيج كرده و روز ششم خرداد از تهران بيرون فرستادند ، ولى سالار همين كه آگاهى يافت در مازندران نايستاد و روانه گيلان گرديد و چون از تنكابن ميگذشت داستانى ميانه او با كسان سپهدار رخ داد ، بدينسان كه خود سالار الدوله بكشتى نشسته از روى دريا ميرفت ولى بستگان او كه بايستى از تنكابن گذرند پسر سپهدار خرسندى نداد و پسر خود جعفر قليخانرا كه جوان نورس و بسيار دليرى بود با يكى از سركردگان بجلوگيرى فرستاد و در جنگى كه رخ داد جعفر قليخان با دستهاى از همراهان خود كشته گرديد و چون اين آگاهى به پسر سپهدار رسيد بخونخواهى برخاست و با دسته انبوهى بر سر آنان رفت ، كسان سالار الدوله پراكنده شدند و خود او نايستاده از خشكى بلاهيجان شتافت و از آنجا شبانه برشت آمد ، و چون بيش از پنجاه تن بگرد سرش نبودند جاى ايستادن نديده فردا باشتاب بيرون رفت و تاراجكنان روانه خمسه ( زنجان ) گرديد . در رشت يكصد و پنجاه تن قزاق ايرانى مىبودند و اينان اگر خواستندى او را به آسانى گرفتندى .
ولى چون نميخواستند و هواى او را ميداشتند با دستورهايى كه دولت براى گرفتن او بهمهجا فرستاده بود كنار ايستادند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 568
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٥٦٨