تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
پس از نيمشب يار محمد خان بجنگ آغاز كرد و به شهر درآمد و از اينسوى فرمانفرما و دسته او سراى فرمانروايى را سنگر . گرفته از آنجا و از ديگر جاها بجلوگيرى پرداختند . داستانرا نيك نميدانيم ، همين اندازه بايد گفت يار محمد خان فيروزانه پيش ميرفت و به بخش بزرگى از شهر دست يافت و چون روز شد همچنان كارزار برپا ميبود و يار محمد خان گام‌بگام پيش مىآمد و بسراى فرمانروايى بسيار نزديك شده بود كه در آنجا ناگهان تيرى بسرش خورد و در زمان افتاده جان داد . اين پيش‌آمد سه ساعت پيش از نيمروز بود و بيكبار رشته كارها از هم گسيخت . ياران يار محمد - خان چه از مجاهدان و چه از كردان همين كه كشته شدن او را شنيدند نايستاده جان بدر بردند و كسانى از ايشان دستگير افتادند . سالار الدوله كه از نبردگاه دور مىايستاد همين كه از چگونگى آگاه شد با همراهان خويش بيرون جست . فرمانفرما و يارانش پس از آنكه به سختى افتاده بودند گشايش يافتند و از تنگنا بيرون آمده شهر را بدست گرفتند و فيروزى خود را به تهران تلگراف كردند و از تهران نيز آن را به همه شهرها مژده فرستادند . بدينسان يكى ديگر از سرداران آزادى از ميان رفت . ما از آغاز زندگانى اينمرد آگاهى نميداريم . گويا در كرمانشاهان گمنام ميزيسته ، ولى چون به تبريز آمد و بمجاهدان پيوست در اندك زمانى بسيار بنام گرديد . داستان او اينست كه چون در خرداد سال 1287 محمد على ميرزا بباغشاه رفت و بسيج توپ بستن مجلس ميكرد و مجلس به همه شهرها تلگراف كرده از آزاديخواهان يارى ميخواست يار - محمد خان با برادرخوانده‌اش حسين خان اسب خريده و تفنگ و ابزار جنگ آماده كرده بآهنگ يارى مجلس از كرمانشاهان بيرون آمدند و گويا دو سه تن همراه مى - داشتند ولى چون بقم رسيدند در آنجا شنيدند كه محمد عليميرزا مجلس را بتوپ بسته و دستگاه مشروطه را برچيده ، و اين بود ناگزير شدند اسبهاى خود را بفروشند و افزار جنگ نهان كنند . ولى پس از چندى شنيدند كه تبريز ايستادگى نموده و در آنجا جنگ برپاست ، و اين بود با پاى پياده از بيراهه خود را بتبريز رسانيدند و بستار خان و ديگران پيوستند . از همه ايران ، از شهرهاى بيرون آذربايجان تنها اينان بودند كه به يارى