مشهدى عباسعلى از نردبان آويزان گرديد . نايب محمد آقا در زندان ميخوابيد تا نوبت او نيز برسد .
از مشهدى عباسعلى سخن راندهايم و داستان گرفتارى او را در باسمنج و آزاديش را از باغ شمال آوردهايم ، پيداست كه صمد خان با آن خونخوارى و تيرهدلى كه داشت بر اين گونه كسان نمىبخشود و دانسته نيست بروسيان چه گفته كه اجازه كشتن او را گرفته است . اما داستان دستگيريش بدينسان بود كه چون با محمد آقا خان از باغشمال بيرون آمدند هركدام در خانه خود بودند ، روزى صمد خان نايب محمد آقا را پيش خود خواند و به او چنين گفت : « من بشما جوانان كار آمده نياز دارم برو پيش سالار مكرم ( فراشباشى صمد خان ) تا بسپارم كارى بشما دهد » . محمد آقا خان چون گمان ديگرى نمىبرد دستور او را پذيرفت و تا زمانى هر روز بدستگاه سالار مكرم ميرفت ، گويا روز آدينه ششم بهمن بود كه سالار مكرم او را پيش خود خوانده گفت :
« برو پيش مشهدى عباسعلى بگو هنگام پسين در خانه باشد من بديدنش خواهم آمد شما نيز آنجا باشيد » . نايب محمد آقا اين پيام را بمشهدى عباسعلى رسانيد و او گمان ديگرى نبرده آماده پذيرايى گرديد و چايى و شيرينى نهاد ، هنگام پسين فراشباشى صمد خان با دستهاى فراش به آنجا آمد و چون نشست و چايى و شيرينى خورد و قليان كشيد ناگهان بفراشان دستور داد مشهدى عباسعلى و نايب محمد آقا را گرفتند و دست بستند ، و در همان هنگام فراشان افزار و كاچال خانه را تاراج كردند و از تن آن دو رختهايشان را كنده در آن سرماى زمستان با يك پيراهن و شلوار آنان را بزندان فرستادند كه چنان كه گفتيم مشهدى عباسعلى يكشب در آنجا مانده فردا راه جهان ديگر را پيش گرفت .
از روزهاى هفتم و هشتم چيزى يادداشت نكردهايم . روز نهم روسيان باز در پشتبام ارك يكتنى را بدار زدند - يكتنى كه بر تبريزيان ميهمان و بس گرامى مى - بود و داستان او بر همه ناگوار افتاد ، بويژه با آن شكنجه و سختى كه بدرود زندگانى گفت .
گرجيان كه از سال 1287 بتبريز آمدند و كسانى از آنان تا سال 1290 باز
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٧٥