تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
5 ) عليشاه اميرخيزى : اين از مجاهدان بنام ميبود ، ولى من او را نيك نميشناسم و آگاهى از داستان و سرگذشتش نميدارم . 6 ) زينال مارالانى : از اين نيز مرا آگاهى نيست و اين اندازه ميدانم كه از مجاهدان بنام ميبود . اما نايب ممى و پسر مشهدى هاشم : نايب ممى عموى حاجى خان و مشهدى احمد بوده و گويا گناهى جز خويشاوندى با ايشان نداشته است . نيز خود مشهدى هاشم از سردستگان مجاهدان از اهراب بود و داستان دار رفتن او را خواهيم نگاشت ، ولى از پسرش آگاهى نميداريم . به نوشته اردبيلى دارايى كه از مشهدى محمد عمواغلى پس‌مانده بود چون رسيدند و شمردند همگى بيش از صد تومان نشد ، مرديكه آن كوششها و جانفشانيهاى بزرگ را كرده و دو سال بيشتر كلانتر دو كوى از بزرگترين و توانگرترين كويهاى تبريز مىبود و پس از همگى هنگامى كه با روس جنگ برخاست بخشى از بازار را در دست ميداشت همگى داراييش اين بوده ، تنها اين نيست بيشتر ديگران همين حال را داشتند . روسياه آن كسانى كه اينان را مردم‌آزار و تاراجگر مىناميدند و از ديده‌ها ميانداختند ولى از آنسوى به تباهكارانى كه از باغشاه درآمده در بهارستان جا مىگزيدند و هر يكى ماهانه پول گزافى بپاداش سياهكارىهاى خود از دولت مىگرفتند و دارايى مى - اندوختند كوچكترين نكوهش روا نمىشماردند . در اينجاست كه بايد خوانندگان راز تاريخ را دريابند و نيك دانند كه اين خشكه پارسايان جهان سياست چكاره ميبوده‌اند و در چه راه ميكوشيده‌اند . بر سر تاريخ برويم : فردا شنبه ششم بهمن ( هفتم صفر ) مردم چون بيرون آمدند با اندوه ديگرى روبرو شدند . اين‌بار نوبت صمد خان بود كه دستى يازد و خونى ريزد و دلها را پر درد گرداند ، و چون از روز پيش مشهدى عباسعلى قندفروش را با نايب محمد آقا نجار دوباره گرفته بودند امروز دستور داد مشهدى عباسعلى را در قويون‌ميدانى خفه كردند و سپس مرده او را در مغازه‌هاى مجد الملك آويزان كردند ( بدانسانكه با غلامخان و ميرزا آقا بالا كرده بودند ) . هنوز تازه آفتاب برميخاست كه تن بيروان