رفتارى بود دريغ نمىگفتند ، پس از يكساعت مشهدى عباسعلى و نايب محمد آقا را نزد صمد خان بردند و چون بازگشتند ديديم سر و رويشان سراسر كوفته شده و زخمى گرديده ، بيچارگان را بسيار زده بودند ، پس از ديرى كنده بسيار آورده آنجا ريختند كه بپاىهاى ما بزنند و چون كسى پايش بزرگتر بود و كنده به پايش نميرفت با چكوچ زده پا را در آنجا ميدادند . آنشب را با سختى بسيار بسر برديم . چون روز شد و آفتاب اندكى برخاست ناگهان آواز كوس و دهل بلند شد و آگهى آوردند كه صمد خان بتبريز خواهد رفت ما نيز همراه او خواهيم بود ، و چون اندكى گذشت يكدسته خران پالانى را آورده ما را بر آنها نشاندند . سختى در اينجا بود كه چون ما را سه دسته كرده هرهفت يا هشت تن را بيك زنجير كشيده بودند در روى الاغها بهم بسته بوديم و چون يكى از آنها تندتر مىرفت يا پستر ميماند مايه آزار همه ميشد . در راه رييس تلگراف از خر افتاد و نزديك بود همه ما بيفتيم ، با سختى بسيار او را سوار كردند ، بدينسان از پشت سر صمد خان و همراهان او مىآمديم ، و چون به نزديكى شهر رسيديم سالداتها كه ما را ميديدند آواز بخنده و ريشخند بلند ميكردند و با دست بگلوى خود ماليده از دور ما را نشان ميدادند و ميخواستند بفهمانند كه ما را براى سر بريدن مىبرند . با اين رسوايى به شهر درآمديم ، مشهدى عباسعلى با آن گزنديكه ديده بود و با اين خوارى كه ميكشيد خود را فراموش كرده بنادانىهاى پاره مردم افسوس مىخورد . ميرزا على اكبر خان نويسنده كونسولخانه روس كه بر اسبى سوار و بر روى آن به خود مىباليد مشهدى عباسعلى خوددارى نتوانسته سخنان زشتى به او گفت .
بدينسان صمد خان به شهر درآمده و از جلو سربازخانه گذشته و در ششكلان در باغ امير نظام فرود آمد . دستگيران را دو دسته كرده چندتنى را از امين تذكره و رييس تلگراف سراب و ديگران در آنجا بزندان انداختند و ديگران را كه نايب محمد آقا و برادرش و مشهدى عباسعلى در ميان ايشان بود بباغ شمال فرستادند .
روسيان براى برانداختن ريشه آزاديخواهى از آذربايجان كسى بهتر از صمد خان نيافتندى . اينمرد بىاندازه خونخوار و بيباك و بدنهاد و از آنسوى بسيار كاردان
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٢٥