بدانسان كه صنيع الدوله كشته شد . يكى از ايرانيان سخن او را بپوليس يفرم آگاهى داد و آن مرد دلير ايرانى را تازيانه زده بزنجير كشيدند . . . »
هركه اين چند سطر را در كتاب شوستر بخواند با ديباچهاى كه آنراست خواهد پنداشت راستى را دستهاى براى كشتن شوستر برپا شده بوده و داستان همچون پيشآمد كشتن صنيع الدوله رويه سياسى داشته است . ولى اگر چگونگى را در روزنامه - هاى ايران جستجو كند خواهد ديد - ايران نو چنين مينگارد :
« روز پنجشنبه 15 ( شعبان ) در موقع سلام در دربار فرج اللّه نام ميرزاى قايمقام كاشانى با يكنفر كه در نزد او بوده صحبت ميكرده كه چون مستر شوستر حقوق ارباب حقوق را نميدهد ما يك عده هستيم كه همقسم شده او را مثل صنيع الدوله بقتل رسانيم . طرف او ميگويد چه فايده ديگرى بجاى او خواهد آمد ، فرج اللّه ميگويد هيچكس بعد ازو جاى او را نميگيرد .
در اين اثنا يكى از خيرخواهان صحبت او را شنيده بپوليس اطلاع داده او را بنظميه برده توقيف ميكنند » .
پيداست مرد لقچانه درددل مىگفته و از بريده شدن حقوق خود گله مى - نموده ، و گرنه كسى كه در پى كشتن يكى باشد اين نميكند كه ميان مردم ايستاده آن را بگفتگو گزارد ، وانگاه اگر گفته او راست بودى و يارانى داشتى شهربانى ياران او را نيز دنبال كردى . پيداست كه سخن پوچ بىارجى بيش نبوده است .
اينها نه خردهگيرى بر شوستر و نه گله ازوست . او را بايران از بهر كارهاى ماليه خواستند و چون آمد اگر جز به كار خويش نپرداختى هيچ زيانى ازو برنخاستى .
اين گناه آن نادانان بود كه گرد ويرا گرفتند و سبك مغزانه يك بيگانه را در كار سياست پيش انداختند . يك مشت بيمايه بهتر از اين چه توانستندى كرد ؟ !
گروهى كه رشته كارهاى يك توده را بدست گيرند ايشان را بيش از همه پاكدلى و جانفشانى بايد . اگر چنين باشند كمتر درمانند و اگرنه هيچ كارى نتوانند . يكدسته دغلكارانى كه در سيزده ماه نبرد تبريز و گيلان و اسپهان با محمد على ميرزا در باغشاه
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٣٢