كه ظاهرا ساده مىنمايد و تنها اين را مىرساند كه خليفه نمىخواسته در كنار محل اقامت او قبايل چادرنشين عرب زندگى كنند ، چون در مجموعه خبرهاى مربوط به قيام خراسانيان و جنگهاى سخت و مستمر آنها از اقصى نقاط خراسان گرفته تا سرزمين مصر با اعراب كه مدافعان سرسخت خلافت اموى بودند با دقّت بررسى شود و نامههاى ابراهيم امام سردودمان همين خلفاى عباسى هم به سران سپاه خراسان در مورد اعراب در نظر گرفته شود آنوقت مفهوم واقعى خود را خواهد يافت و آن اين است كه منصور از زمين بغداد كه دهقان آنجا با رضايت خاطر در اختيار او مىگذاشت چشم پوشيد و به زمينى كه اعراب در آن ساكن شده بودند چشم دوخت تا آنها را از آنجا به جاهاى دوردست بكوچاند . چون با آن سوابقى كه او را با اعراب مدافعان خلافت اموى بود و هنوز فراموش نشده بود اقامت آنها را در جوار خود مار در استين پروراندن مىپنداشت .
و هرگاه آنچه در اخبار ديگرى كه دربارهء بناى بغداد با ويژگىهاى خلافت عباسى مستقر در آن شهر ، يا انتخاب محلهايى از سوى بزرگان عباسى در حول و حوش پايتخت سابق ايران و زيستگاه اشراف ايرانى و ساير مسائل مربوط به انتقال خلافت اسلامى از امويان به عباسيان و از شام به بغداد آمده است ، در پرتو همين نكتهاى كه مقدسى بدان توجه كرده مورد مطالعه قرار گيرند بسيارى از مسائل ناروشن تاريخ اين دوران تفسيرهاى روشنترى خواهند يافت و از آن جمله تفسيرى است كه ياقوت براى نام مدينة السلام ، كه منصور شهر نوبنياد خود را به آن ناميده بود ، ذكر كرده و آن اين است كه بخشى از شهر منصور باغى بود از آن مردى از ايرانيان به نام دادويه و بخشى ديگر آن شهر كهنهاى بود كه يكى از شاهان ايرانى آن را ساخته ولى پيش از اتمام آن بيمار شده بود و چون از او پرسيدند كه نام آن شهر را چه بگذارند گفت : هليد و هروز يعنى بگذاريد بهروز كه در عربى آن را سلامت معنى كردهاند . و چون اين داستان را براى منصور تعريف كردند گفت : من آن را مدينة السلام نام مىگذارم . « 1 » زيرا آن را نامى هم
هامش
( 1 ) . معجم البلدان ، ج 1 ، ص 677 .