( اللّه ) را مقدّم نمود به جهت آن بود كه انحصار را برساند و در جمله بعدى علّت اين مالكيّت را بيان مىكند و آن اينست كه چون خدا خالق هر چيز بوده و به هر چيزى قادر است ، پس او مالكيّت تامّ بر خلق خود دارد ، و به همين جهت هم او مىتواند ارادهء هلاكت همه عالم را بكند و همين نشان مىدهد كه احدى از خلائق در الوهيّت با خدا شريك نيستند و امّا برهان بر اينكه مشيّت خدا نافذ و قدرتش مطلق است ، همين است كه او ( اللّه ) تبارك و تعالى يعنى آن ذات واجب الوجود مستجمع جميع صفات كماليّه است و چه بسا به همين خاطر نام شريفهء ( اللّه ) چند بار در اين آيه تكرار شده است .
( 18 )
( وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ )
: ( يهود و نصارى گفتند : ما پسران خدا و دوستان اوئيم ، بگو اگر چنين است ، پس چرا خدا شما را به كيفر گناهانتان عذاب مىكند ؟ بلكه شما نيز بشرى از جنس ساير مخلوقات بشر هستيد و خدا هر كه را بخواهد مىآمرزد و هر كس را بخواهد عذاب مىكند و ملك آسمانها و زمين و آنچه بين آندوست از آن خداست و بازگشت نيز به سوى اوست ) ، هيچ شكى نيست كه آنها از اين ادّعا قصد حقيقى و جدّى نمىنمايند ، بلكه آن را به منزله تشريف و مجاز گوئى مىگويند ، مىگفتند ما مثل پسران پادشاه به نسبت باقى رعايا هستيم و اين را مستلزم مستثنى شدن در خود از بعضى احكام جارى بر ساير مردم مىدانستند ، بنابراين خود را آنقدر مقرّب درگاه الهى مىدانستند كه پسران در نظر پدر محبوبند و لذا مجازات و تعذيبى بر خود روا نمىدانستند ، همانگونه كه شاهزادگان از احكام ساير مردم مستثنى بودند ، لذا مراد آنها صرفا امتياز دادن و تشرف و تقرّب است ، امّا خداوند در جواب آنها و براى باطل كردن حجّت آنها مىفرمايد : اگر چنين است ، پس چرا خدا شما را بواسطهء اعمالتان عقوبت مىكند ؟ در واقع عدم نجات آنها از عذاب اخروى ، دالّ بر عدم نجات