اين صورت معارضهاش با ابراهيم به حق نبود ، بلكه مغالطه و تلبيس و اشتباه افكنى بود بر كسانى كه در آنجا حضور داشتند ، بلكه امر كرد دو مرد زندانى را بياورند و فرمان داد يكى را آزاد كردند و ديگرى را كشتند و بديهى است كه اين مسأله هم مغالطهاى بيش نبود ، چون منظور ابراهيم عليه السّلام مرگ و حيات حقيقى بود و ابراهيم چون دانست كه آنها به جهت كوته فكرى و ضعف تعقّل نمىتوانند وجه مغالطه را دريابند ، لذا حجّت ديگرى بياورد و فرمود :
( قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ )
: ( ابراهيم فرمود : همانا خدا خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد ، پس تو آن را از مغرب بيرون بياور ) ابراهيم عليه السّلام اين بار حجّت دوّم خود را بر اساس ادعاى او متفرّع نمود و گفت : پس اگر چنين است كه تو پروردگار هستى از شئون ربّ تدبير امور نظام تكوين و دخل و تصرّف در آن است كه تو هم بايد داشته باشى و خورشيد با آنكه الههء آنان بود ، امّا رب الارباب آن را اداره و تدبير مىنمود و فاعل ارادى همانطور كه بر انجام فعلى قادر است بر خلاف آن هم قدرت و اختيار دارد ،
( فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ )
: ( پس كافر مبهوت شد و خدا گروه ستمگران را هدايت نمىكند ) در اين جمله تعليل است براى جملهء ما قبل ، يعنى علت مبهوت شدن نمرود كفر او نبود ، بلكه اين بود كه خداى سبحان او را هدايت نكرد و اين خود به جهت ستمكارى او بوده ، يعنى ستمكارى علت محروميت از هدايت است و محروميت از هدايت هم علت براى كافر شدنش گرديد ، پس علّت هدايت نشدن ظالمين ظلم آنهاست و ظلم انحراف از راه عدل مىباشد كه موجب خسارت و نوميدى است .
( 259 )
( أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها )
: ( يا مثل آن مردى كه بر دهكدهاى گذر كرد كه خراب و ويران شده و خالى از سكنه بود ) ( او ) عطف به معناى جمله سابق است با اين توضيح كه هدايت مؤمنين از ظلمت به سوى نور داراى سه مرتبه است ، اوّل ) : هدايت به سوى حق از راه برهان و استدلال است كه نمونهء آن را در محاجّهء