ز سوز سينه كنى يادم ، ار خبر دارى * ز آب ديدهء با خون دل چكيدهء من
نگاه كن كه ز هجر تو چون پريشان گشت * نظام حال و سر كار آرميدهء من
بسرمهء خط خود چشم بنده را درياب * كه بىجمال تو تيرهست نور ديدهء من
دگر ز بنده نپرسى كه تا كجا باشد * غريب بيكس و رنجور غمرسيدهء من
بوقت خرمى از خانمان گسستهء من * بوقت خوشدلى از دوستان بريدهء من
بلطف خويش به زودى خبر كنم بارى * ز حال آن دو جگربند نارسيدهء من
و چون اين مكتوبات ، داعى به بخارا برد ، و در خدمت مولانا برهان اسلام اعذار واضح او تقرير كرد ، با او بسر رضا آمد ، و مكتوبات فرمود به خط خود ، و در آن او را استدعا كرد ، و رباعى چند درين مجموعه از نتايج خاطر او ايراد كنيم ، در معشوق كاژ گويد :
رباعى
گر تافته دل را ز سر خيرهسرى * چشم تو كژى نهاد ، اى رشك پرى
چون بادگرى راست شدى ، نگذارم * تا بيش به چشم كژ بما درنگرى
رباعى
جز سوى جفا و جور ، مىنگرايى * جز از غم و رنج من نمىآسايى
گفتند كه گفتهيى سرت بردارم * بس ، دست سبكدار ، كرامى پايى
و له
رنگ شفق از سرشك عنابى ماست * صبح صادق گواه بيخوابى ماست
از ديده بجاى آب ، خون مىبارم * وين نزد تو ، هم دليل بىآبى ماست
و هم از وى شنيده شد ، سهل متمنع است :
و له
در فرقت رويت آب رفت از چشمم * در هجر تو خون ناب رفت از چشمم
دوشينه چو خون و آب نقصان پذرفت * تا روز سفيد ، خواب رفت از چشمم