و له ، رباعى
زلف تو بجور ، همچو ايام چراست ؟ * چون سيم ، سخن ، ز وصل تو خام چراست ؟
گر نرگس تو مىنكند صيادى * اى پسته دهان ! چشم تو بادام چراست ؟
و له ، رباعى
چشم خوش تو خصم من خسته چراست ؟ * با من لب تو چو زلف تو بسته چراست ؟
ابروى كمان مثالت اندر حق من * گر نيست جفاى چرخ ، پيوسته چراست ؟
و له ، رباعى
گفتم بكمان ابرويى : اى سرو سهى * با من چو دو زلف خود سراسر گرهى
تير مژه بر كرد و بزد بر من و گفت : * بار دگر ابروى مرا قوس نهى ؟
و له ، رباعى
گفتم كه سپيده كردهيى بهر كسى ؟ * رنجيد نگار ازين و بگريست بسى
گفتا كه : ز شام زلف خود بيزارم * گر بر رخ من سپيده دم زد نفسى
و له ، رباعى
با ما چو سر زلف تو رايى بنهاد * جزعت بكرشمه جان بهايى بنهاد
گفتم : چو دعا بدستم آيى ؟ در حال * بشكست نگار و دست و پايى بنهاد
و له ، رباعى
شادى ز تو هرچند بسى نيست مرا * الا غم تو هم نفسى نيست مرا
سبحان اللّه هزار دل بردى بيش * و آنگه گويى دل كسى نيست مرا
حكيم شمسى اعرج روزى به خدمت او آمد ، بار نيافت ، اين قطعه بگفت و بفرستاد :
قطعه
صدر الشريعه بار ندادم بنزد خويش * زيرا كه هست جان و بود جان ز بار دور
رويم چو چشم بد شد وزين روى به بود * چشم بد از چنان سرو صدر كبار دور