. . . . . . و اين رباعى از نتايج طبع اوست :
بردى دل و كارم بزيان آوردى * وز خوى بدت مرا بجان آوردى
دل چون كمرت بسى به خود برپيچيد * از نازكيى كه در ميان آوردى
« لباب الالباب . ج 1 ص 175 تا 178 »
ص 70 س 3 :
رضى الدين نيشابورى
ترجمهء مختصرش در حاشيه آمده و اين ابيات ازوست :
ز درد رفتن او صد هزار دل ميسوخت * ز شوق آمدنش صد هزار جان ميرفت
صبا به خاك درت هر كجا نشان ميداد * دل اميدپرستم بر آن نشان ميرفت
همه دعاى تو بد هرچه در دلم ميگشت * همه ثناى تو بد هرچه بر زبان ميرفت
بدست باد ندادم پيام شوق ، كه باد * ز بار عطر سر زلف او گران ميرفت
نشست من به سمرقند و از لطايف او * مناقب تو بگرد همه جهان ميرفت
و له
گلى يا سوسنى يا سرو يا ماهى نميدانم * ازين آشفتهء بيدل چه ميخواهى نميدانم
ترا در كار خود يك لحظه دلسوزى نمىبينم * ترا از درد خود يكذره آگاهى نميدانم
از آن چون ماهيم در تابه و چون ماه در نقصان * كه همچون روى تو از ماه تا ماهى نميدانم
براى تو همى سازند هركس چاره و من هم * بجز سوز دل و آه سحرگاهى نميدانم
و له
بسكه بر ديده ز دل قافلهء خون گذرد * تا يكى لحظه ز هجران تو بيرون گذرد
حال شبهاى مرا همچو منى داند و بس * تو چه دانى كه شب سوختگان چون گذرد
عشق در عهد جمال تو بهرسو كه رود * همه بر جان كباب و دل پرخون گذرد
در سفينه سخن خويش از آن ثبت كنم * تا مگر روزى بر دست همايون گذرد