رباعى
در راه غم تو چند پويم آخر * رخساره باشك چند شويم آخر
گر پرسندم كز پس چندين تك و پوى * از يار چه يافتى ؟ چه گويم آخر
و له
گر بر سر من ز چرخ آتش بارد * ممكن نبود كه دل ترا بگذارد
آخر روزى گذر كند بر دل تو * كاين سوخته دل بما نيازى دارد
و له
هر نيم شبم درد تو بيدار كند * و انديشهء تو در دل من كار كند
زان ميترسم بتا كه درد دل من * روزى بچنين شبت گرفتار كند
و له
دوش اى زده نور رخ تو راه سحر * در مجلس غم بديم تا گاه سحر
صبر و خرد و جمله حريفان رفتند * من ماندم و آب ديده و آه سحر
و له
هرروز ترا يكى بدآموز دگر * هر لحظه ز تو بر دل من سوز دگر
گفتى كه برو ز شهر اگر درد اينست * من خود ز جهان روم دو سه روز دگر
و له
ايدوست بخواب ديدهام دوش ترا * در خواب گرفتهام در آغوش ترا
در بيدارى نميكنى ياد مرا * من خفته نميكنم فراموش ترا
و له
اى باد صبا زلف ترا تاب زده * عشق تو بديدهها ره خواب زده
فرّاش غمت جاى خراميدن تو * از ديدهء صد هزار كس آب زده
« انتخاب از بتخانه تأليف ملا محمد صوفى مازندرانى ، نسخهء شمارهء 120 كتابخانهء مجلس شوراى ملى »