تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مبارك غازانى ( داستان غازان خان ) ( فارسى ) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
كه هنوز گل حيوتش در غنچهء صبى بود و شمال بلوغ بر گلبن وجود نوزيده و هنو قواطع و انياب سنّ رسوخ اصول سرتيز نگردانيده از آن روى كه چون وضع فلك عالى نهاد افتاده بر عادت اطفال و معهود كودكان ببازى و تضييع عمر اشتغال ننمودى هنوز تمايم اطفال در گردن مبارك داشت كه ربقه‌اش متحمّل اعباء امور مملكت عالم گشت بايّام طفلى هرچه مىفرمود همه نشان سعادت و علامت صداء دولت بود « كه تازه نهالى كه از بوم رست » بود در نهادش بديدار نخست » بطفلى ازين پادشه همچنين » همى يافت آثار تخت و نگين » ببازى اگر نبرش آهنگ بود » حديثش ز ديهيم و اورنگ بود » بآيين شاهان ورا بود ميل » شدندى برش كودكان خيل‌خيل » ز چوب و زنى آدمى ساختى » سرش را بر زم اندر افراختى » بيرغو كشيدى گنه‌كار را » سرش ساختى از حال شهزاده غازان استكشاف فرمود عرضه داشت كه سه ساله است و بر اسب مىنشيند « 1 » اباقا خان را « 2 » بديدار او شعفى تمام ظاهر شد و بوقت مراجعت او فرمود كه پير شده‌ام و گاه‌گاه انديشهء سفر « 3 » آخرت « 4 » در دل مىگذرد و اگرچه « 5 » فرزندم ارغون فرزند غازان را بغايت دوست مىدارد و چون يگانه است « 6 » مفارقت او نخواهد مراد دلخواه چنانست كه او را پيش من فرستد تا باشه و طرمتاى مىاندازد و شير الغو مىآورد « 7 » چون « 8 » امير قتلغ شاه « 9 » آن پيغام را « 10 » بارغون « 11 » رسانيده فرمود كه چون « 12 » همين فرزند دارم چگونه توانم فرستاد و امتثال فرمان پدر لازم باشد « 13 » مصلحت در آنست كه خود عزيمت بندگى كنم و او را در صحبت خويش آنجا برم و اوّل فصل بهار واقع در شهور سنهء ثلث و سبعين و ستمانهء « 14 » بعزم حضرت پدر « 15 » از مازندران روانه شد و شهزاده را مصاحب خويش
هامش
( 1 ) - سوار مىشد :W .( 2 ) -L . om .( 3 ) - ذكر :L .( 4 ) - قيامت :W .( 5 ) - اگر :T . - L . , P . ; S . , W .( 6 ) - چون يگانه است :P . om .( 7 ) - . . . و جانور پرانيدن مىآموزد :P . p . h . v . e .( 8 ) -P . om .( 9 ) - ارغونشاه :P .( 10 ) - اين خبر :L .( 11 ) - خان :P . , L . add .( 12 ) -P . om .( 13 ) - واجب و لازم است :P .( 14 ) - و ستمائه :S . om .( 15 ) - بعزم خدمت پدر ( بزرگ :P .) :P . , L .