باز مىفروختند چون اين حكايت بسمع مبارك پادشاه اسلام « 1 » رسيد از غايت غيرت « 2 » دين و حمّيت « 3 » اسلام بر خود بجوشيد و دفع شرّ آن طاغيان بر خود لازم دانست و بعد از آنكه از ائمهء دين و علماء اسلام استفتا فرمود و تمامت فتوى كردند « 4 » كه دفع شرّ ايشان از ممالك مسلمانان كه در ربقهء طاعت پادشاه اسلاماند « 5 » در ذمّت همّت سلطنت واجب و لازم است فرمان فرمود تا لشگرها « 6 » جمع شدند و امرا را برحسب مصلحت از يمين و يسار روانه گردانيد و رايات همايون روز آدينه نوزدهم محرّم سنه تسع و تسعين و ستمائه بر عزم سفر شام از دار الملك تبريز در حركت آمد و ديگر روز از ظاهر شهر به راه « 7 » مراغه كوچ فرمود و از دهخوارقان نورين اقا را بازگردانيد تا « 8 » بارّان رود و دهم « 9 » صفر از آب زاب « 10 » گذشته مقابل قلعهء كشاف نزول فرمود و سه « 11 » شنبه چهاردهم صفر بطالع مبارك « 12 » ببرج حوت برنشست و خواتين كه بمشايعه رفته بودند « 13 » از موصل وداع كرده بازگرديدند و شنبه بيست و پنجم صفر بحدود نصيبين رسيد و عرض لشگر داد و دوشنبه بيست و هفتم قتلغ شاه نويان را با لشگرى در مقدّمه روان گردانيد « 14 » و سهشنبه دوانزدهم ربيع الاوّل بمباركى از آب فرات بگذشت بر محاذات قلعهء جعبر و صفين و از « 15 » ياغيان خبرهاى خوش رسيد كه ميان ايشان اختلاف افتاده و يكشنبه هفدهم ربيع الاوّل رايات همايون به شهر حلب رسيد و از آنجا كوچ فرموده در راه بكشتزارى رسيدند « 16 » لشگريان خرّم شدند كه غلّه خواهيم خورانيد پادشاه « 17 » عنان را بگردانيد و از كنار غلّه بيرون رفت و فرمود كه هر آفريده كه ازين غلّه و ديگر غلّها كه به آن رسيم بخوراند « 18 » او را بياسا رسانند چه روا نيست كه غذاى « 19 » آدمى بچهارپاى
هامش
( 1 ) - غازان خان :W . add .( 2 ) - حميّت :L . om . , P .( 3 ) - غيرت :L . , P .( 4 ) - دادند :P .( 5 ) - است :P .( 6 ) - لشگر :L . , P .( 7 ) - به راه :T . - L . , P . ; S . , W . om .( 8 ) -L . om .( 9 ) - يازدهم :L . , P .( 10 ) -L . om .( 11 ) - شب :L . , P .( 12 ) - سعد :W .( 13 ) - بود :P .( 14 ) - گرديد :W .، فرمود :L . , P .( 15 ) - طرف :L . , P . inserunt( 16 ) - رسيد :L . , P . , W .( 17 ) - اسلام :L . , P . add .( 18 ) - و هركه خلاف فرمان كند :et inserit، بخورانند :W .( 19 ) - طعام :W .