كه ملازم او مىبود و او را وعدهء پادشاهى داده ناگاه آن قضيه را بسمع مبارك پادشاه رسانيدند و دوم رجب بكنار جويى كه از نو در حدود دالان ناوور بريده بودند طايجواغول را با چهار نوكر بياسا رسانيدند و پادشاه از آب « 1 » بگذشت و بجوى نو در اوردوها نزول فرمود و چون پادشاه « 2 » بدلانناوور بود و امير قتلغ شاه از گرجستان مراجعت نموده با صدر الدين به جهت اموال آنجا معاتبه مىكرد صدر الدين ازو متوهّم شد و عرضه داشت كه متعلّقان قتلغ شاه ولايت گرجستان را خراب كردند پادشاه بدان سبب در مستى و هشيارى با امير عتاب مىفرمود امير از صدر الدين پرسيد كه هيچ دانى شكايت من كه در بندگى حضرت كرده « 3 » تا با من معتبى شده صدر الدين گفت رشيد طبيب روز نوروز امير قتلغ شاه از بندگى حضرت بيرون آمد و اتّفاق ملاقات افتاد فرمود كه ما با يكديگر در يك كشك « 4 » بودهايم هرگز نكتهء درميان نيامده كه موجب آزار باشد پس تو چگونه در بندگى پادشاه قصد من انديشيدهء جواب دادم كه هرگز از تو به من آسيبى نرسيده تا قصد كنم مىبايد كه بفرمائى كه « 5 » اين سخن در خدمت « 6 » كه تقرير كرده است و الّا در بندگى حضرت عرضه دارم چون نمىگفت آن سخن را در شكارگاه عرضه داشتم پادشاه امير را حاضر كرد « 7 » و گفت پسر من راست بگوى كه « 8 » اين
S . fol . 283 v .
سخن با تو كه گفته است گفت صدر الدين پادشاه اسلام بغايت برنجيد و گفت چندانكه مىخواهم كه اين مرد حيله و تخليط و فتنهانگيزى ترك كند چارهء « 9 » نيست چه طبيعت او برين شيوه مجبول است و چهارشنبه هفدهم رجب فرمان شد تا صدر الدين را گرفتند و برادرش قطب الدين را نيز « 10 » و آدينه نوزدهم رجب يارغوى صدر الدين داشتند و او بىتحاشى جوابهاى مسكت « 11 » مىگفت و با يارغوچيان محابا نمىكرد و اگر او را مجال سخن « 12 » دادندى خود را از آن ورطهء هائل خلاص دادى امّا پادشاه فرمود كه قتلغ شاه كار صدر الدين تمام كند
هامش
( 1 ) - آب كوكر :L .( 2 ) - اسلام :L . add .( 3 ) - كه دانى كه شكايت در بندگى پادشاه كرده :L . p . h . v . e .( 4 ) - كيشيك ، كشيك :L . , W .( 5 ) - تا :L .( 6 ) - تو :L . add .( 7 ) - گردانيد :W .، فرمود :L .( 8 ) - پسرم كه راست بگوى تا :L . p . h . v . e .( 9 ) - اسلام :L . om .( 10 ) -L . om .( 11 ) -W . om .( 12 ) -L . om .