قول اولى را مىپسندد ، اما از محل تولد او آگاهى ندارد .
سيد ظهير الدين نيز همچون پدرش با غاصبان ملك اجدادى خود مخالف بود و از ابتداى جوانى اين مخالفت را آشكار كرد . اينك مقدمات و نتيجهء اين مخالفت :
پس از گذشتن دوران حكومت سيد مرتضى در سارى ، مردم مازندران سيد محمد - فرزند او - را بر تخت سلطنت سارى نشاندند . سيد محمد كه مىخواست به وسعت قلمرو خود بيفزايد ، كسى را نزد سيد كمال الدين به آمل فرستاد ، تا او را براى مشورتى به سارى آورد .
سيد كمال الدين كه از قصد او خبر يافته بود ، به درد مفاصل متعذر شد و گفت كه عم من - سيد مرتضى - در فكر شوراندن مردم آمل و به دست آوردن حكومت آنجاست ، با بيرون آمدن من فتنهاى برپاى خواهد خاست .
سيد محمد سارى كه عذر او را شنيد ، سيد مرتضى را طلب كرد . سيد مرتضى به گمان اينكه حكومت آمل را به او خواهند داد ، به سارى رفت . او را بند كردند و به سيد كمال الدين خبر دادند كه عموى تو در بند است . اكنون به فراغتخاطر بيا تا دربارهء او نيز فكرى كنيم .
سيد كمال الدين به سخن او از آمل بيرون نرفت و پيغام فرستاد كه اگر مىخواهند آمل را از فرزند و فرزندزادگان سيد رضى الدين بگيرند ، به شمشير بايد گرفت .
سيد محمد لشكر سارى را گردآورد و به آمل رفت . سيد كمال الدين شكست خورد و به رستمدار آمد و از آنجا به تنكابن رفت و از آنجا به رانكو نزد سيد ناصر كيا پسر سيد محمد كيا رفت . او را در لنگرود جاى دادند « 1 » .
سيد محمد آمل را به فرزند خود - سيد عبد الكريم - داد و خود به سارى بازگشت و به ناصر كيا نوشت كه سيد كمال الدين را نگذارند به مازندران روى كند .
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 354 - 356 .