پيشه و اطباى صاحب انديشه چندانكه در معالجه اهتمام مينمودند جلالهاى مجرب بر آن جناب چارهپذير نمىگشت و درد شكم لحظهبلحظه روى در تزايد مينهاد . تا روز سيزدهم واقعهء ناگزير كه برنا و پير را از آن چاره و شاه و گدا را از آن كناره ممكن نيست روى داد و طاير روح ازين كهن آشيان بجانب نزهتسراى جنان بال طيران گشاده ، در خطهء شيراز از سوكوارى كوچك و بزرگ و ناله و غير تازى و ترك آشوب رستخيز ظهور نموده ، بلى دوران اين جهان فانيست و اين قضيهء ناگزير سرانجام زندگانيست . خوشنشينان سراى عاريت را اين راه دور در پيشست و آيندگان از ملك عدم را ناچار رجوع باصل وطنگاه پيشست .
هيچكس نيست كه اين زهر را ننوشد و آنكس كيست كه اين خلعت جانفرسا را نپوشد ؟
سرانجام هستى فنايست و بس * كسى كو نميرد خدايست و بس
آن حضرت را سه پسر بود : مهين نواب ابو الفتح خان و اوسط محمد على خان و كهتر ابراهيم خان كه هنوز راهپيماى مراحل عشر اول عمر و زندگانى و بجز از بازى طفلانه سزاوار كارى و در جانشينى پدر در شمارى نبودند . هنگام اشتداد مرض آن حضرت نواب ابو الفتح خان نظر على خان و اولاد او و ساير اولاد شيخ على خان و ولى خان و طاهر خان و باقى اولاد محمد خان را معين خود نموده و محمد على خان با زكى خان ابواب استعانت گشوده ، روزى كه قضيهء هايله وقوع يافت هريك از آن دو اختر برج سلطنت ممهدين خود را اخبار و حقيقت واقعه را به آنها اشعار كردند . چون درين وقت حرم محترم در ارگ نبود و سراى ديگر قريب بارگ حريم بردگيان استار جلالت بود ولى خان و طاهر خان و ساير اولاد محمد خان داخل حصار ارگ گرديد ، كه در وقت ضرورت ابو الفتح خان را اعانت نمايند و از آنجا كه نظر على خان مردى بود خداوند عقل و صاحب كفايت و تدبير و رايش از مراسم فتنه و فساد دور و خاطرش از مراتب آشوب و عناد نفور و خروج از خانه و مكان خود را موجب اشتعال