خيام جلالت به فضاى هامون كشيده ، با سپاهى گران و لشكرى بىكران بجانب بوادى و صحارى مسكن ايشان روى و پاى بركاب ابرش غزال تيزگام نهاده ، مشايخ و اعاظم آن طايفه چندانكه شفعا برانگيخته ، بدامن اعتذار و استغفار درآويختند سودى نكرد . مرض مزمن غرور پرزور خان معظم اليه را از داروى اين سخنان روى بهبود حاصل نگرديد و مفيد نيفتاد و ديگرباره سادات آن قوم با كلام الله مجيد مختوم و ممهور و مرسول و مهمسازى باج و تحميل خراج كه ايشان را ناگوارتر از زهر در مزاج بود قبول كردند . آنها در مزاج خان مفيد نيفتاد . بر آن هم فايده مترتب و راى جناب خان بتدبير ايشان ملتفت نشده ، چون جماعت مزبور از رحمت خان مأيوس شدند بميدان مخاصمت و مضمار مقاومت درآمده و با آن مهمانان نورسيدهء خويش برآمده ، آغاز استعمال سيف و سنان و بسيف و سنان بنياد انقطاع درع و خفتان كردند .
از آنجا كه بجهة استيصال لشكر على محمد خان آب بر صحارى و اراضى ميدان وغا و مكان هيجا انداختند و صحرا را دريا ساخته بودند لشكر بىحساب در آن سهمگين گرداب در ميان گل و آب فرومانده و آتش صولتشان را فرونشانيده ، بادپايان برقپويه كه خاك ميدان را از صدمات سمهاى آهنين باوج چرخ برين رسانيده ، به گل درمانده ، خداوندان را به خاك سياه درنشانيدند . معدودى از لشكر خويشتن را بكلطها رسانيده ، چون بسيارى از سپاه را در عرصهء ميدان پاىبست و حل و دستگير آن قوم دغل يافته ، فرار را برخود عار شمرده ، مراجعت و نهنگوار غريق لجهء مخاصمت گرديدند . ناگاه دست قضا بساط زندگانى او را برچيده و اسباب عمر و جوانى دلير را درنورديده ، پس غلامى سياه ناگاه از قفاى او چون روزگار تيره رسيده ، بكتارهاى كه در دست داشت زخمى قوى بر دوش آن نوجوان دلير در رسانيد . چنان كه بعد از دو سه ساعت درگذشت و رخت هستى بجانب عدم دركشيد . مهدى خان برادرش نيز از دست ساقى اجل همان بادهء پرخمار را چشيده ، بعضى از لشكر گرفتار و برخى مقتول
تاريخ گيتى گشا ( در تاريخ سلسله زنديه ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: محمد صادق موسوى اصفهانى
ص٢١٣