تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
سوار مىشود و ميخواهد كه در مقام خود برود بايد كه بانهبنه را مانع نشوي - همين‌قدر بگوئي ( اي بانهبنه اگر مردي و جلادت داري برو ) و تو بازگردي - من دانم و بانهبنه * * مثنوي *
و گرنه پس آنچنان آشتي * * ره خشمناگي چه برداشتي دران دوستي جستن « 2 » اول چه بود * * درين « 3 » دشمني كردن آخر چه سود نداني كه من با چنين دستگاه * * كه بر چرخ انجم كشيدم سپاه نباشم چنان عاجز و روز كور * * كه برگردم از جنگ بيدست زور
الحاصل تا « 4 » مادام كه پسر ملك سيف الدين خوجو بر پدر خود برسد و فرمان شاه برساند پيش ازان بر بانهبنه اخبار آورده بودند كه دران كشتي كه فرزندان او بودند غرق نشده سلامت است - بانهبنه هم ازان محل « 5 » بسوي لشكر بازگشت - حاصل از ايراد اين نكات آنست كه سلطان فيروز زهي « 6 » تاجدار مستظهر بود كه چون ملك سيف الدين خوجو آنچنان نكتهء بانهبنه بر دست پسر خود به حضرت شاه عرضه داشت شهريار جهاندار ذرهء خطره در خاطر مبارك نگذرانيد - و انديشهء نكرد سلطان فيروز شاه پادشاهى بود اهل تجربه و پخته - و جهانداري جهان گشته و جهان‌ديده - و گرنه غيري اين تحمل نكند * * بيت *
بتعليم و دانش تنومند بود * * بدانش پژوهي برومند بود
القصه سلطان فيروز بكوچ متواتر سمت شهر دار الملك دهلي بعنايت
هامش
( 2 ن ) بستن * ( 3 ن ) ازين * ( 4 ن ) في الحاصل * ( 5 ن ) خجل * ( 6 ن ) شاهي تاجدار بود كه خود ملك سيف الدين خوجواه *