تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فرشته از آغاز تا بابر ( فارسى ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
مر او را يكى تير زد در جگر * فرود آمد از اسب و ببريد سر 284 مرغكى ار كرد دل مور ريش * يافت همان لحظه مكافات خويش 351 مرو تا خاك تو بر چشم بندم * مكن كز چشم بد انديش‌مندم 294 مسيحا يار و خضرش همنشين و هم‌عنان يوسف * فغانى آفتاب من به اين اعزاز مىآيد 436 مكن چون ابر كافر نعمتى با منعم و مكرم * كه يابد نعمتى از بحر و زند بر سينه پيكانش 624 مكن ز رنج شكايت كه در طريق طلب * به راحتى نرسيد آنكه زحمتى نكشيد 197 مگر بخت خسبيده بيدار نيست * و گرنه چنين كار دشوار نيست 309 من آن كسم كه به من تا به حشر فخر كنند * هرآن‌كه بر سر يك بيت من نويسد قال 135 من به رغبت پيش تو سر در طناب آورده‌ام * تو كمند از زلف انداز اى كمندانداز من 295 مهيّا داشت طبع نازنينش * هميشه گريه اندر آستينش 430 مياويز در مقبل نيك بخت * كه افكندن مقبلان هست سخت 233 ناصر حقّ شاه فرشته سرشت * خوى خوشش نسخهء باغ بهشت 300 نبودش ز فضل و سخاوت شرف * نگهداشتى دُر به‌سان صدف 75 نبينى زان همه يك خشت بر جاى * ثناى عنصرى ماندست بر پاى 71 نپندارم اى در خزان كشته جو * كه گندم ستانى به وقت درو 419 نتوان دهانش ديدن از زلف تا نباشد * از لفظ او دليلى وز خنده ترجمانى 319 ندايى برآمد ز هفت آسمان * كه بهرام شاه است شاه جهان 178 نشايد پادشه را مست بودن * نه در عشق و هوس پيوست بودن 308 نصب شد اعلام شهنشاه دهر * بر لب كهكر به حوالى شهر 305 نكو را نيك و بد را بد شمار است * به پاداش عمل گيتى به كار است 420 نه اميد از عالم خاك‌شان * نه بيمى ز دوران افلاك‌شان 315 نه ماه آسمان را باشد اين روى * نه فردوس برين دارد چنان بوى 398 نهنگان غدّار چون پيل مست * بران پيلتن برگشادند دست 432 نيوشنده چون گوش ننهد به پند * خورد گوشمال از سپهر بلند 347