مر او را يكى تير زد در جگر * فرود آمد از اسب و ببريد سر 284
مرغكى ار كرد دل مور ريش * يافت همان لحظه مكافات خويش 351
مرو تا خاك تو بر چشم بندم * مكن كز چشم بد انديشمندم 294
مسيحا يار و خضرش همنشين و همعنان يوسف * فغانى آفتاب من به اين اعزاز مىآيد 436
مكن چون ابر كافر نعمتى با منعم و مكرم * كه يابد نعمتى از بحر و زند بر سينه پيكانش 624
مكن ز رنج شكايت كه در طريق طلب * به راحتى نرسيد آنكه زحمتى نكشيد 197
مگر بخت خسبيده بيدار نيست * و گرنه چنين كار دشوار نيست 309
من آن كسم كه به من تا به حشر فخر كنند * هرآنكه بر سر يك بيت من نويسد قال 135
من به رغبت پيش تو سر در طناب آوردهام * تو كمند از زلف انداز اى كمندانداز من 295
مهيّا داشت طبع نازنينش * هميشه گريه اندر آستينش 430
مياويز در مقبل نيك بخت * كه افكندن مقبلان هست سخت 233
ناصر حقّ شاه فرشته سرشت * خوى خوشش نسخهء باغ بهشت 300
نبودش ز فضل و سخاوت شرف * نگهداشتى دُر بهسان صدف 75
نبينى زان همه يك خشت بر جاى * ثناى عنصرى ماندست بر پاى 71
نپندارم اى در خزان كشته جو * كه گندم ستانى به وقت درو 419
نتوان دهانش ديدن از زلف تا نباشد * از لفظ او دليلى وز خنده ترجمانى 319
ندايى برآمد ز هفت آسمان * كه بهرام شاه است شاه جهان 178
نشايد پادشه را مست بودن * نه در عشق و هوس پيوست بودن 308
نصب شد اعلام شهنشاه دهر * بر لب كهكر به حوالى شهر 305
نكو را نيك و بد را بد شمار است * به پاداش عمل گيتى به كار است 420
نه اميد از عالم خاكشان * نه بيمى ز دوران افلاكشان 315
نه ماه آسمان را باشد اين روى * نه فردوس برين دارد چنان بوى 398
نهنگان غدّار چون پيل مست * بران پيلتن برگشادند دست 432
نيوشنده چون گوش ننهد به پند * خورد گوشمال از سپهر بلند 347
تاريخ فرشته از آغاز تا بابر ( فارسى ) — صفحة 718
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٧١٨