يافته روى به جانب غزنين آورد و در اثناى راه با جمعى از قطّاع الطّريقان ، كه هميشه در نواحى غزنين راهزنى مىكردند بازخورده چون حسين را خوشصورت و جوان و بالابلند و قوىدست يافتند ، سلاح و اسب داده با خود نگاه داشتند . گويند در سحرگاه همان شب ، فوجى از سلطان ابراهيم غزنوى ، كه مدّت مديد در طلب آن جماعت سرگردان بودند ، بر ايشان ظفر يافتند و همه را دست و گردن بسته نزد سلطان بردند و از موافقت غضب سلطانى حكم به قتل ايشان صادر شد . در وقتى كه جلّاد چشم حسين را مىبست فرياد از نهادش برآمد و گفت : « الهى مىدانم كه غلط بر تو روا نيست و ساحت كبريايى تو از جور منزّه و مبرّاست ، سبب چيست كه من بىگناه كشته مىگردم . » جلّاد گفت : « چون بىگناه و حال آنكه مدّتها راهزنى كرده و با پادشاه زمان مخالفت ورزيدهاى . » حسين گفت : « من امشب به ايشان ملحق گشتهام . » و ماجراى خود را ، به تفصيل ، بازگفت . جلّاد را دل بر وى بسوخت و دست از قتل او بازداشته به وسيلهء سردار خود به عرض سلطان رسانيد . سلطان ابراهيم حسين را طلبيده ، كيفيّت حال پرسيد . حسين سرگذشت خويش را ، چنان كه بود ، معروض داشت . پادشاه بر وى ترحّم فرمود و چون آثار نجابت از ناصيهاش هويدا ديد ، در تربيت او كوشيده در جرگهء مقرّبان منتظم گردانيد و بعد از اندك زمانى امير حاجب ساخته ، دختر يكى از خويشان خود را به او داد و روزبهروز مرتبهء او زياده مىشد تا آنكه نوبت به سلطان مسعود بن ابراهيم غزنوى رسيد و حسين منظور نظر او گشته به ايالت غور سرافراز گرديد .
بيت
مكن ز رنج شكايت كه در طريق طلب * به راحتى نرسيد آنكه زحمتى « 1 » نكشيد
و بعضى برآناند كه عزّ الدّين حسين بىواسطه فرزند قطب الدّين حسن است و بر هرتقدير عزّ الدّين حسين را از آن ضعيفه ، كه از خاندان غزنويّه بود ، هفت پسر
هامش
( 1 ) . ش : محنتى .