او همين است « 1 » . »
و سلطان در آن زمان مكتوبى به خليفهء عبّاسى ، القادر باللّه ، نوشت كه « چون اكثر بلاد خراسان به ما تعلّق دارد التماس آن است كه آنچه از بعضى بلاد خراسان كه در تصرّف عمّال ايشان است به عمّال ما واگذارند . » خليفه « 2 » چون چارهاى نداشت اجابت نموده آنچه از ولايت خراسان در تصرّف او بود همه را به تصرّف يمين الدّوله گذاشت .
و نوبت ديگر سلطان محمود نامه به خليفهء بغداد « 3 » نوشت مشتمل بر آنكه سمرقند به دو بخشد و منشور فرستد . خليفه گفت : « معاذ اللّه اين كار نكنم و اگر تو بىفرمان من قصد گرفتن آن نمايى عالم را به تو بشورانم . » سلطان تيره شد و رسول خليفه را گفت : « خواهى با هزار فيل آمده دار الخلافه را ويران كنم و خاكش بر پشت پيلان به غزنين آرم . » رسول برفت و بعد از چندگاه باز آمد و نامه آورد و سلطان بنشست و غلامان صف زدند و پيلان كوهپيكر بر در سراى داشتند و لشكر تعبيه كردند . رسول درآمد و نامهء سربهمهر پيش تخت بگذاشت و گفت : « امير المؤمنين مىگويند جواب تو اين است . » خواجه ابو نصر زوزنى كه امير ديوان رسالت بود نامه بگشاد و ديد نبشته : « بسم اللّه الرحمن الرحيم » آنگاه سطرى چنين مقطعات « ال م ال م »
هامش
( 1 ) . ترجمهء تاريخ يمينى ، ص 320 ؛ روضة الصّفا ، 6 / 2925 . ادامهء مطلب چنين است : چون شار را به بارگاه سلطان آوردند به موجب فرموده بينداختند و از براى تأديب او و اعتبار ديگران خدمتش را به تازيانه چند بنواختند ، از موقف جلال فرمان صادر شد كه او را در محبسى بازدارند ، امّا به هرچه كه احتياج داشته باشد آن را مهيّا گردانند .
بر وجهى كه نداند كه رضاى سلطان به آن مقرون است تا موجب جرأت و جسارت او نگردد . شار در آن محبس التماس نمود كه در ملازمت يكى از غلامان كه منظور او بود مضايقه نكنند و از اسباب و املاك او آن مقدار كه به حوايج او صرف شود ، وكلاى سلطان به او بازگذارند . اين ملتمسات مبذول افتاده سلطان ، پدر او را از هرات به غزنين طلبيد ملحوظ نظر عاطفت گردانيده ضياع و عقارى كه در غرجستان داشتند از ايشان بخريد و بهاى آن نقدا تسليم نمود تا در مصالح خويش صرف نمايد . و خواجه حسن ميمندى ، شار ابو نصر را در ظلّ حمايت و رفاهيت خويش جاى داد تا در سنهء ست و اربعمائه [ 406 / 1015 م ] به جوار رحمت ملك غفور پيوست .
( 2 ) . ش : « خليفه » ندارد .
( 3 ) . س : خليفهء بغداد القادر باللّه .