بود كه ديدهء تبريز به تراب خيول سعادت مقرور « 1 » نشده و خواطر سكّان آن جا به نزول همايون مسرور نگشته « 2 » و در آن ايّام كه اكثر ميل حضرت اعلى به نزول تبريز بود ، ميل اكثر پادشاهزادهها و حضرت مهد عليا به قشلاق قراباغ ، ناگاه به ارجاف جماعتى « 3 » فسّاد از مردم تبريز كه هنگام غيبت رايات همايون ايشان را افسادات « 4 » گوناگون متمشّى مىگردد ، در افواه خلق افتاد كه در حوالى تبريز ( 213 - پ ) باز حادثهء طاعون روى نموده و شحنهء اجل بىآزرم و بازار مرگ گرم شده است .
هنگام استماع اين خبر امر عالى يافت كه شاهزادهء ارجمند ابو العزّ اميرزاده يوسف متوجّه دار السّلطنه گردد و امر طاعون تحقيق نمايد . اگر در حوالى شهر كه بدين طعن مطعون شده اثرى باشد ، عزم قشلاق تبريز [ را ] منفسخ سازند و به تهيّهء قشلاق قراباغ « 5 » پردازند . اميرزادهء مرحوم به دار السّلطنهء تبريز در آمد و از مخبران ثقات تفتيش بواجبى فرمود و معلوم شد كه نشانهء طاعون در موضع لاله بر چهرهء يكى از مردم آن جا داغ « 6 » كشيده و سكّان آن جا اكثر از موضع بيرون آمده و خود را به باغ كشيدهاند و ديگر از طاعون در هيچ موضع نشانه نيست . اميرزاده خبر تحقيق كرده ، بيرون فرمود .
و در خيابان ، اميرزاده على خان جهانگير جهت او طويى ترتيب كرده بود ، لحظهاى جهت شيلان در خانهء او نزول كرد . يكى از ارباب افساد تبريز كه شرارت و ظلم او فاشى و اكثر شهرت طاعون از آن مانع الماعون ناشى شده ، به خدمت شاهزاده رفت و گفت حالى از بعض ولايات خبر رسيد كه يكى از متعيّنان « 7 » آن ولايت به علّت طاعون از عالم برون رفته است . گويى صداى « 8 » او نداى ملك الموت بود . شاهزاده را در خاطر رعبى وافر افتاد « 9 » ، مجال ركودش نبود [ و ] در ساعت عزم ركوب فرمود . هر چند التماس كردند كه موكب شاهزادگى « 10 » چندان توقف ( 214 - ر ) فرمايد كه شيلان بكشند ، از وفور رعب و
هامش
( 1 ) .F: مضرور .
( 2 ) .P: پادشاهها .
( 3 ) .F: جماعت .
( 4 ) .P: فسادات .
( 5 ) .K: قيشلاق قره باغ .
( 6 ) .P: داغى .
( 7 ) .KP: متقيّنان .
( 8 ) .P: صوت ؛K: صياح .
( 9 ) .K: افتاده .
( 10 ) .K: شهرادهگى .