دام پى صيدِ غزالى به دست * علم غزالى نپسنديده است ( 208 - ر )
چون گهِ تفسير ، سخن ساختى * صد عَلَم كفر بر افراختى
از سفه و جهل چه گفتى غبى * روبه باغِ سخنم ثعلبى
صاحب كشّاف غوى بوده است * جهل شعار بغوى بوده است
حضرت او قاضى سوداوى است « 1 » * مسخرهاش قاضى بيضاوى است
بعض نزديكان خليفه از بواطن احوال او خبير شدند و بر مواطن فساد او بصير گشتند و دانستند كه زاهد [ را ] « 2 » همين مجرّد جوش و خروش است و در مزرع جهان گندم نماى جو فروش . و چون اعتقاد ملك نه چنان [ راسخ ] بود كه به ابداى زلّت زاهد زللى يابد و بناى خلّت خليفه نه بدان مرتبه شامخ كه به ظهور علّت شيخ خللى پذيرد « 3 » . كسى را ياراى تكلّمى و زهرهء تبسّمى نبود تا كار به جايى رسيد كه از نفرت جنود و سرايا و نفير ضعفه و رعايا بيم آن بود كه ديوار دولت مايل و سايهء خلافت زايل شود .
خليفه كه در خواب غفلت غنوده بود و به اعتماد زاهد صاحب علّت از تدبير ملك و ملّت برآسوده ، چشم بر ماليد و جهان را ويران ديد ؛ در هر ناحيه اتباع زاهد در كار و در هر زاويه مريدان شيخ عملدار بودند . زاهد را نوبت « 4 » و بال رسيد و خليفهاش « 5 » در دام نكال كشيد .
چون در مجلس سؤال و جواب مستحقّ نكال و خطاب شد ، خليفه فرمود « 6 » : گيرم عنان ممالك را به تزوير در قبضهء اختيار خود كشيدى ، باعث چه بود كه در زىّ زاهدى شادى مىكردى و در جامهء ارباب شرايع علامت اصحاب فضايح به ظهور مىرسانيدى ؟ چرا « 7 » ( 208 - پ ) از شرع دم نمىزدى و در غير طريق فتوا قدم نمىنهادى ؟
زاهد به تضرّع گفت : اگر خليفه به اصغاى « 8 » كلام اين بدفرجام التفات نمايد « 9 » ، در اختيار اين طريق همانا مرا معذور فرمايد « 10 » . حال آن است كه مرا نسبى رفيع « 11 » نبود كه سر
هامش
( 1 ) .P: سوادئيست .
( 2 ) .PF: ندارد ؛ ازK: افزوده شد .
( 3 ) .P: پذيرد + و .
( 4 ) .P: نوايب .
( 5 ) .P: خليفه را .
( 6 ) .P: فرمود + كه .
( 7 ) .P: جز .
( 8 ) .F: باطفاء .
( 9 ) .F: فرمايد .
( 10 ) .K: فرمايند .
( 11 ) .F: رفيعى .