عمل نمودى . به بيرون « 1 » كردن حلقه از گوش مبتدعان عالم را به ارادت حلقه در گوش آوردى و به شكستن آلات ملاهى درستى خود را به خلايق راست كردى .
[ شعر ]
سحرِ مبين سُبحه طرازىِ « 2 » او * آفت دين شعبده بازىِ او
دبدبهء زهد [ زدن « 3 » ] راه او * گربهء زاهد سگِ درگاه او ( 207 - پ )
در عنقِ منكسرِ او ردا * فى عنق الكافر حبل الرّدى « 4 »
طرّهء طرّار ، گهى چين زدى * كافر چين « 5 » دار ، رهِ دين زدى
به دام سجّاده دل خليفه صيد كرده و به دانهء تسبيح طاير خاطر اركان دولت را قيد نموده بود . هر صبحگاه بر درگاه خليفه آمدى يك آستين بر ارباب منكرات افشانده و به آستين ديگر اصحاب معروف را خوانده . اركان دولت از بيم او در زلزال و دولت اركان را از تعليم او انديشهء زوال . ملك را ملك خود پنداشتى و خليفه را خليفهء خويش انگاشتى . اگر كسى با او از فضل گفتى ، مىگفت فضول است و اگر نام عدل بردى ، حكم كردى كه عدول است . در فرع شرع چنگ زده ، اصل عالم بر مىانداخت و به ذريعهء شريعت وديعهء اعراض رفيعه را با خاك برابر مىساخت .
چون از صحبت خليفه به خانه باز آمدى ، طاير لهو و نشاطش در پرواز آمدى . سورت تخويف و تنذيرش به مطايبه و سور منقلب گشته و عبوس « 6 » قمطريرش به نضرت و سرور مبدّل شده . در ملأ كابر و ذاعر ، و در خلا صاغر و شاعر بود . در محضر اناس خير النّاس « 7 » و الشّيخ كالنّبى و در بيت الوسواس ابو نواس و متنبّى .
[ شعر ]
ثورى و حارث گهِ نُصح و رشاد * ثور « 8 » صفت حارثِ تخم فساد
طعنه زده بر وَرَعِ بايزيد * در دَركات سقرى با يزيد
هامش
( 1 ) .P: بهر برون .
( 2 ) .P: درازى .
( 3 ) .PF: زدى .
( 4 ) .P: الورى .
( 5 ) .F: دين .
( 6 ) .P: عبور .
( 7 ) .K: الناس خير الناس .
( 8 ) .F: ثورى .