دوستى من بندد ، مرا در اين حبس مخلّد نپسندد و به منقار و مخلب از اين تعبم برهاند « 1 » ، تا من هم در اين گلستان به مراد خاطر برجهم و به نعره و فرياد روزگارى داد دلى دهم . و پس از زمانى كه زاغ به آشيانه رجوع كرد ، خر به تواضع نزد او ركوع آورد و گفت :
مدّتىست كه « 2 » در جوار شما آسوده و در ظلّ آشيانهء بلند آستانه غنودهايم . گو [ ش ] هوش به سوى صداى خوشنواى شما دراز كرده و از شوق شمايل لطيف هر دم چون بلبل ضعيف بىقرار « 3 » آواز كرده .
زاغ با خود گفت : مگر اين خر را پشت ريش گشت « 4 » و جهت دفع منقار من عاقبتانديش شده است و الّا اين تواضع بىبهانه است و اين تخلّق بسى بىجايگاه و خرانه ! به هر حال ردّ تحيّت واجب و طريق حسن خلق مناسب است . خر را ترحيبى نمود و گفت : ما نيز از صداى شما در راحتيم و از جوار شما در استراحت . در يارى و موافقت گشادهايم و اگر حاجتى باشد به خدمت ايستاده !
درازگوش گفت : غرض آن است كه بناى يارى استوار باشد ، شايد دوستى احبّا هنگام نزول دواهى مانع بلاى ناگاهى شود . به هر حال و داد و همرايى خوب است و اتّحاد و آشنايى مرغوب .
بعد از ايّامى كه قواعد مودّت تأكيد يافت و سوابق و داد با لواحق اتّحاد تشييد پذيرفت ، روزى درازگوش با زاغ گفت : عجب از دوستان ( 205 - پ ) صادق و ياران موافق كه خود چون گل هر لمحه بر شاخ درختى خندند و اصحاب مستمند را در حبس و بند پسندند ! تو هر ساعت با يارى شيوهاى دارى و از شاخى « 5 » ميوهاى مىآرى ، چگونه بر خوان « 6 » اين روزى هنى مىنشينى با آنكه دوست خود را بستهء دو گز زمين مىبينى ؟ تو كه چون تو خماق « 7 » زبردست و بالا نشين گشتهاى ، مرا چون ميخ سر كوفته و پا بسته روا مدار « 8 » و تو كه چون شاخ دست گشادهاى ، مرا چون افسار در بند خسار مگذار .
هامش
( 1 ) .P: برهانم .
( 2 ) .F: تا .
( 3 ) .P: زار .
( 4 ) .P: « گشت » ندارد .
( 5 ) .P: شاخ .
( 6 ) .PF: خان .
( 7 ) .K: تقماق .
( 8 ) .P: عبارت « تو كه . . . روا مدار » ندارد .