القصّه ، جمرهء نار غضبش از جاى خود برخيزانيد و در آتش جانسوز « 1 » حسدش نشانيد . شب هنگام اين فقير را به خلوت خواند و در خلا از هر باب سخن راند . بعد از القاى سمع و نهايت جهد در جمع ذهن و فهم از صد هزار حرف پريشان اين كلمه مفهوم و معلوم گشت كه اين جرأت و بىادبى را سببى غير بىسببى تصوّر نتوان كرد و علّت اين حدّت جز علّت سودا نتواند بود . چگونه در حضرت ما كه با صولت فرعونى حاشا رتبت موسوى جمع كردهايم و با شوكت دجّالى قوّت عيسوى آورده ، كسى دم زند « 2 » ؟ يا در تدبير ملكدارى و عدالت گزارى ما از منزل اعراض و مقام اعتراض قدم زند ؟ رمز « 3 » مهمّات ملكى از صفحهء احوال رعيّت نه هر دانا خواند و مصالح پادشاهى نه هر گدا داند !
بيت
رموز « 4 » مصلحتِ مُلك ، خسروان دانند * گداى گوشهنشينى تو حافظا ، مخروش
فقير گفتم اگر بندگان قاضى عنايت فرمايند و مدّعاى اين فقير را استماع نمايند ، مشروط بر آنكه غضبِ ناشى ساعتى مفقود و باب طيّاشى لمحهاى مسدود باشد ، كمينه بر آن دعوى بيّنتى بنمايم و بر آن مدّعا استدلالى فزايم . بر سبيل تهكّم رخصت تكلّم داد . گويى نعمان است كه منصب فتوا به جاهل مىسپارد يا سحبان كه نوبت كلام را به باقل مىگذارد .
كمينه از مقام تؤده و وقار نه از طريق طيش و استكبار ، گفتم بر كسى كه عقل كل را مزدور كارخانهء ( 199 - پ ) تدبير خود پندارد و مبدأ فياض را در فيضان انوار علوم گداى درگاه خويش انگارد ، همانا پوشيده نخواهد بود كه در ميان نوع انسان كه اخصّ صفات او ادراك معقولات و تدبير « 5 » در كارخانهء كاينات است ، افرادى كه به مزيد قوّت عقليّه از ساير افراد نوع امتياز يافتهاند ، در ضمن دو قسم اندراج دارند :
قسمى ، قوّت فكريّهء « 6 » ايشان از مدارج جسمانيّات منفرج گشته « 7 » و از پايهء اجسام فلكى
هامش
( 1 ) .KP: جانسوز + عقدو .
( 2 ) .F: نزند .
( 3 ) .F: و هر .
( 4 ) .P: رموز + و .
( 5 ) .F: تدبر .
( 6 ) .P: فكر بر .
( 7 ) .P: متفرج نگشته .