داده « 1 » و هر فرقه به واديى فتاده بودند . خبر به معسكر مظفّر رسيد كه جماعتى از مناجيس لشكر تفليس با غنايم و خيل و حشم ، در تنگناهاى آن جبال همچو شياطين در عروق بنى آدم در رفتهاند . خيلى از جوانان جنگى با توسنهاى باد رفتار و سنانهاى آتشبار ، همچو شهب ثواقب جهت رجم كفّار بر ايشان تاختند و در تنگنايى « 2 » كه باد صبا « 3 » به درنگ رفتى و انديشه را در عبور آن پا به سنگ در « 4 » آمدى ، در رفته ، رايت محاربت افراختند و سمند مقاتلت تاختند . آن ملاعين همچو اجل ناگهان كه در كمين جوانمردان است به يك مرّه سر درّه گرفته ، همچو تير بر گذر نشستند و راه بازگشت بر ايشان ببستند و با وجود تنگى مصاف و آنكه عدد كفار اضعاف بود ، آن جوانمردان را پاى ثبات نلغزيده و دست صبر نلرزيده « 5 » ، طاق طاقت را بنياد نهادند و مردانگى را [ داد ] دادند و به سفير تير و پيام شمشير بىنيام راه خويش بگشادند « 6 » ، اكثر را نجات و فتح و سعادت و بعضى را حيات ابد و درجات شهادت كرامت شد . از جملهء آنان كه در اين مصاف فوز سرمدى يافتند ، قاضى عضد الاسلام صاعدى بود كه - خالصا لوجه اللّه تعالى و طلبا لكفّارة الذّنوب - توجّه غزا نموده ، از زمرهء سعدا به اجابت دعاى : « نسلك الفوز عند القضاء بمنازل الشّهداء » فايز گشت . از دليران [ آق ] قوينلو حاجى بيك موصللو « 7 » كوششهاى مردانه ( 175 - ر ) نمود و از دم « 8 » چشمهء تيغ زهراب مرگ بىدريغ بر ايشان پيمود .
بعد از وصول اين خبر به معسكر ظفر مقرّ ، رأى امراى عظام چنان اقتضا كرد كه در قريهء قرغتاى كه بر ساحل رود كر واقع است چند روزى استراحت يابند و به عزمى « 9 » مجدّد جهت دمار كفّار به اقصاى آن ديار شتابند . كستنتيل « 10 » ذليل دانست كه شتاب بىمحلّ لشكر او عذاب آجل بر سرش خواهد كشيد و بىراهى كه مردم او نمودهاند در گرفتن راه به عرض بندگان درگاه خواهد رسيد . بر سبيل شفاعت وقوع آن شناعت « 11 » ، پير
هامش
( 1 ) .P: داد .
( 2 ) .PF: تنگنا .
( 3 ) .F: صبا + را .
( 4 ) .P: بر .
( 5 ) .F: نلرزيد .
( 6 ) .F: بگشاده .
( 7 ) .F: موصلى .
( 8 ) .F: مردم .
( 9 ) .F: عزم ؛K: عزمى .
( 10 ) .K: قسطنطين .
( 11 ) .F: شفاعت .