مادر خود كه همچو دير جهان كهن سال و همچو « 1 » زمين شياطين مزرعهء آمال ضلّال است با تضرّع و ابتهال و تذلّل و ابتذال به خدمت امرا فرستاد و از سبك عنانى كه گران جانان نموده بودند ، آغاز معذرتى مردود نهاد .
در بيرون شد از آن فعل بد به فحواى :
فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا [ فَهَلْ ] إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ
[ 40 / 11 ] گويا مانده و زبان حال امراى صاحب اقبال مودّاى
وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ
[ 101 / 8 ، 9 ] در جواب فرموده . آن امّ الخبايث چندان كه خواست بر خرد « 2 » امراى هوشمند دستبردى كردن و در عذر بىرايت آن قوم تباهى عقل خردمندان را از راه بردن ، رشتهء مكرى « 3 » نيارست بافتن « 4 » و عذر مقبولى نتوانست يافتن .
زبان قهر الهى [ مىگفت :
اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
[ 39 / 39 ] و [ گوش ] زمانه مىشنفت « 5 » :
سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
[ 26 / 227 ] . مادر كستنتيل « 6 » ترسان كه مبادا ديار پسر مكّار نابكار را از صدمهء ( 175 - پ ) لشكر جرّار خراب بيند ، و من بعد از دير برخاسته در خرابات نشيند . سينهء چاك كشاده و روى شفاعت به خاك نهاده . سخن امرا [ در جواب ] اين بود و خطاب همين :
ابيات « 7 »
چو خاقان درآيد به پيكار گرج * كمين بنده سازد سپهدار گرج
به قهر ار نهيبى به گردون دهد « 8 » * ز پرگار ، خود پاى بيرون نهد
كهين « 9 » هندوى شه گر آرد گذار * برآرد ز گرجى نژادان دمار
به كرمان كشد تاكِ تفليس را * به عمّان برد خاكِ تفليس را
چو زد شعله قهرش سوى قرقره * اخسقا بلرزيد بر كنگره
ز تاب نهيبش كه كوه افگن است * اخسقا يكى تودهء گلخن است
چه رستم چه بيژن چه اسفنديار * برِ شاه يعقوب خاكاند و خوار « 10 »
هامش
( 1 ) .P: عبارت « شناعت . . . همچو » را ندارد .
( 2 ) .K: خود .
( 3 ) .F: نكوى
( 4 ) .PF: تافتن .
( 5 ) .F: مىشنيت .
( 6 ) .K: قسطنطين .
( 7 ) .P: شعر .
( 8 ) .F: رسد .
( 9 ) .P: كهن .
( 10 ) .F: خاك .