مثنوى « 1 »
تو مكن تهديدم از كشتن كه من * تشنهء زارم به خون خويشتن
زانكه من مُستقيم آبم كشد * گر چه مىدانم كه هم آبم كُشد
با كفِ چو دف شكم همچون « 2 » دُهل * طبل عشق آب مىكوبم « 3 » چو گل
از ايشان هر كه زخمى « 4 » زدى ، كارگر بودى و از خوردن زخم خود بىخبر . در چنين حال كه سربازان جوانمردان ، همچو « 5 » كمان پشت شكسته ، و يك « 6 » اندازان مصاف نبرد ، همچو تير خونين دهن بر خاك نشسته بودند . زره به هزار ديدهء خون افشان و سپر از زخم كوپال سرگردان ، از قبضهء قضا به حكم
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
[ 8 / 17 ] به زور بازوى « 7 » سديد
إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ
[ 85 / 12 ] خدنگى بر حبل الوريد شيخ مريد رسيد و شيخ « 8 » كه هاى و هوى جوانى و [ غلواى ] پهلوانيش « 9 » به اوج سماك مىرفت ، در حضيض خاك غلطيد .
شعر « 10 »
لقد رماه به سهم من حوادثه * اصمى حشاه فوا شوقى الى الرّامى
آرى تير تقدير از خون صد شاه نه درويش است و كمان فلك را هزار از اين بيش در كيش .
قال افلاطن « 11 » : « الافلاك قسىّ ، و الأرض كرة و الحوادث سهام و اللّه « 12 » الرّاميّ فأين المفرّ » .
رباعيه « 13 »
در جام امل مىِ هوس ريخته گير * در دامن كام [ دستى ] « 14 » آويخته گير ( 154 - پ )
آخر هدف تير قضا بايد شد * چندى به حصارِ امن بگريخته گير
هامش
( 1 ) .KP: شعر .
( 2 ) .F: چو .
( 3 ) .F: مىگويم .
( 4 ) .P: زخم .
( 5 ) .F: چو .
( 6 ) .F: ديگ ، خوانده مىشود .
( 7 ) .P: بازى .
( 8 ) .K: شيخ + را .
( 9 ) .F: پهلوانى .
( 10 ) .P: بيت .
( 11 ) .P: افلاطون .
( 12 ) .P: و ان .
( 13 ) .P: شعر .
( 14 ) .PF: دست