قريب ده هزار تن از صولت قهر آن صف شكن بىسر ماندند .
بيت
چندين سر و پاى نازنين از سر دست * در مهرِ كه پيوست و به كين كه شكست
امير ، چون از قلعه مشاهده فرموده « 1 » كه شيخ ناگاه بىموجبى رو به راه نموده [ اند « 2 » ] ، انديشه كرده كه مگر خوف و اضطرار او باعث بر فرار شده ، از وقوع واقعه مطلقا غافل با مردم خود از قلعه نازل شده كه در عقب شيخ شتابد و انتقامى از او دريابد ؛ ناگاه خبر رسيد كه شيخ بر آن لشكر غالب گشته و عازم رجوع حصار قلعه است . امير از آن جا بازگشته به قلعهء سلوط كه از رفعت اطناب خيام ساكنانش به اوتاد قطب فلك مربوط است ، متحصّن گشت . و فى الحقيقه ( 149 - ر ) [ * « 3 » لطيفهء تقدير هلاك آن جمّ غفير را سبب نجات امير ساخت ، كه اگر نه شيخ به صوب آن لشكر توجّه نمودى ، خروج امير از آن حصار دشوار بودى و فتح قلعهء گلستان بر شيخ از چيدن دسته گلى و كشيدن طرّهء سنبلى آسانتر بودى .
شيخ چون بر لشكر شروان « 4 » آيت [
وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ ]
« 5 » [ 7 / 137 ] خواند و در آن ديار ديّار را با او « 6 » منازعت نماند . رايت شادمانى در مصاف كامرانى بر مىافراشت ، زمانه علم دولتش را بر خاك مذلّت انداخته بود و جام احوال را [ كه ] « 7 » از صاف زلال آمال مالامال پنداشت ، فلك خود پيمانهاش پر ساخته بود .
ناگاه خبر رسيد كه رايات كاميات همچو عقاب كه به عصافير پرد و يا شاهين كه به مخالب نقم كبوتر ضعيف را شكم درد ، ميل جانب او كرده ، دردى قهر و انتقام به حال بد فرجامش آورده ، ولىآغا در مقدّمه به جواد رسيد و اينك لشكرهاى فراوان همچو
هامش
( 1 ) .F: فرموده .
( 2 ) .K: نمودند .
( 3 ) . *F: اين قسمت را ندارد ، با توجّه به توالى تاريخى مطلب ، از سطر اوّل صفحه [ 137 - ر ] ، نسخهءPافزوده شد .
( 4 ) .K: شروان .
( 5 ) .P: فدمّرناهم و ما كانوا يصبعون ؛ ازKبا توجه به قرآن مجيد تصحيح شد .
( 6 ) .K: ديار احدى ياراى .
( 7 ) .FP: ندارد ازKافزوده شد .