بيك چاكرى « 1 » در اين يورت به سعادت تقبيل سرير دولت مصير مشرّف شد و از لشكر جاگيرلو ، عرض نيكو داد . موكب همايون ( 147 - پ ) از آن جا به شهر اردبيل نزول فرمود « 2 » و چون حومهء شهر محفوف به زراعات « 3 » اهالى آن جاست و مظنّهء آن بود كه ، لشكر كه « 4 » راه ايلغار « 5 » پيمودهاند ، الاغان « 6 » را در زراعات سر دهند و علف شهريان در عرضهء تلف آيد .
فرمان همايون نافذ گشت كه هر علفى كه از نزول لشكر تلف شود و نقصى كه از نزول اردو زراعات را رو نمايد ، عمّال اردبيل از جمع مال خاصّه آن را جبر [ محاسبه ] « 7 » نمايند .
سبحان اللّه ، چگونه چنين عادل رعيت پرور بر چنان جابر خونخو [ ا ] ر غالب نيايد كه آن بدبخت هزار جان را به دستهاى تره بها نمىنهد و اين صاحب تخت شاخ علفى را بها مىدهد ،
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ
[ 13 / 17 ] اهل اردبيل كه سالهاى طويل در ظلام ظلم شيخ حيدر تيره روز بودند ، به اشعهء خورشيد عدالت پادشاه گردون جلالت ، روز كامرانىشان از مطلع امانى برآمد .
[ شعر ]
بر هيچ شهر سايه نيفگند رحمتت * كانجا به لطف دادِ دلِ ناتوان نداد
هر جا كه تافت پرتوِ خورشيدِ عدلِ تو * ديگر كسى ز ظلمت ظلمى نشان نداد
رايات همايون يك هفته « 8 » در خطّهء اردبيل سكون يافت در آن جا از قبل ولى آقا « 9 » كه در جواد « 10 » كه ملتقاى كر و ارس است ، نشسته بود ؛ خبر رسيد كه شيخ حيدر را از وصول خبر توجّه رايات مظفّر ، بنيان صبر متزلزل گشته و از حوالى شماخى برخاسته و از فرط جبن تا موضع جبان « 11 » هيچ جا ننشسته است و از وفور توهّم عاجز و ( 148 - ر ) مستمند و
هامش
( 1 ) .K: جاگيرلو .
( 2 ) .P: عبارت « عمر بيك . . . فرمود » را ندارد .
( 3 ) .F: زراعت .
( 4 ) .K: « كه » ندارد .
( 5 ) .KP: الغار .
( 6 ) .P: اولاغان .
( 7 ) .P: جبره محاسبه ؛K: جبران و محاسبه .
( 8 ) .F: بكيفيت .
( 9 ) .P: آغا .
( 10 ) .P: جوار .
( 11 ) .P: از فرط جين تا موضوع جيان .