آن مكر بىمفرّ « 1 » هم فاسد شد و و بال آن به دو عايد ، و به حكم :
وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ
[ 35 / 43 ] عاقبت كشتى زندگانيش تباه گشت و خود را در بحر هلاكت غريق و بىپناه ديد « 2 » . حضرت اعلى از الهام ملك علّام تحريض آن مفسد مكّار را در حيطهء اعتبار در نياورد و با وجود آنكه از طغيان بايندر و امكان [ مكر و ] غدر اصلا خبرى و اثرى نبود ، باز فكرتش بر بوم قزل آغاچ سايه التفات نفگند .
بعد از آنكه خبر اين به « 3 » ييلاق « 4 » [ رسيد ] « 5 » به تبريز معاودت واقع شد . خبر طغيان بايندر عاق و تسخير و تخريب عراق ، معروض نوّاب گشت . از استماع [ آن ] بحر حميّت پادشاهانه در جوش و ليث غيرت خسروانه در خروش آمد . درياى زخّار قهّار موج خونخوار « 6 » برانگيخت . شعلهء آتش بار غضب ، شرار « 7 » عالم سوز فرو ريخت و با وجود تفرّق عساكر فايقه و عدم عدّه لايقه ، فى الحال ( 106 - ر ) موكب كواكب اتّساق از دار السّلطنهء تبريز بيرون آمده ، متوجّه [ جانب ] عراق شد . چنانچه از بعضى ثقات مسموع گشت كه اوّل شب كه رايات سعادتانگيز جهت دفع بايندر از تبريز بيرون آمده در منزل و اسفنج « 8 » نزول فرمود ، عدد جماعتى كه ملازم ركاب همايون بودند از بيست نفر تخمينا متجاوز نبود ، چه ديگران در شهر به تهيّهء اسباب و تجديد آلات قتل و ضراب « 9 » مشغول بودند .
موكب همايون در عين سرعت كوچ بر كوچ شتافته به مملكت عراق درآمد و خبر توجّه رايات همايون در مدينهء اصفهان به بايندر رسيد ؛ [ پاى ] فكرتش لغزيده و دست تدبيرش لرزيده ، نه رأى اقدام و نه پاى احجام داشت . به هر حال تشجّعى نمود و با لشكرهاى اطراف كه بر او جمع گشته بودند رو به مصاف آورد و اكابر اصفهان را كه در دست تعدّيات او مهان بودند به عنف و تكليف استصحاب كرد ؛ از جمله مرتضاى ممالك اسلام و مقتداى اكابر ايّام امير غياث الدّين محمد مير ميران را كه پايهء قدرش به نسب طاهر مستعلى بر نجوم زواهر و مدارج فخرش به حسب فاخر مقيل « 10 » بر معارج اكابر
هامش
( 1 ) .P: مكر بىمغزK: فكر فى مفر .
( 2 ) .P: ديد + و .
( 3 ) .P: « به » ندارد .
( 4 ) .PF: ييلاغ .
( 5 ) .PF: ندارد ، ازK: افزوده شد .
( 6 ) .P: قهر موجى خوانخوار .
( 7 ) .P: شرارى .
( 8 ) .P: اسفنج ؛K: و اسمنج .
( 9 ) .K: حرب .
( 10 ) .PF: مفيل .