احتيال است به زنجير مجرّه « 1 » كشيده ، در سلك طوقداران بندگانش در آورد . بهار دولتش در غرّهء صبح جوانى هزار گونه گل امانى شكفانيد و سحاب سعادتش پس از خزان حيات اعلى حضرت صاحب قرانى انواع نبات كامرانى در اكناف دشت جهان رويانيد .
نظم « 2 »
ايزد « 3 » كو داد جوانى و ملك * مُلك ترا داد ، تو دانى و مُلك
هر چه به زيرِ فلكِ ازرق است * دست مراد تو بدان مطلق است
اين دل و اين زَهره كه را در مصاف * كز دل و از زهره زند با تو لاف
مصداق اين سياق آنكه بعد از وقوع واقعهء هايله كه هول وقوعش مصدّق
إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ
[ 56 / 1 ، 2 ] بود ، حضرت اعلى [ به ] يد اعتصام به عروهء وثقى توكّل تشبّث « 4 » ساخته ، بر اسباب تصرّف تخت موروث حرص و اكباب ( 59 - پ ) نفرمود و عنان ربيبان « 5 » دولت كه بندگان آستان بودند ، هر چند لسان حالش مؤدّاى
إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ
[ 15 / 42 ] به ادا مىرسانيد ، در كف اقتدار و قبضهء اختيار حضرت سلطان باز گذاشت و بر حسب مصالح كه فصل سابق بدان ناطق است ، توجّه ناحيهء ديار بكر كه مطلع خورشيد وجود حضرت صاحب قرانى و مصعد كوكب اقبال و كامرانى آن حضرت بود .
مصراع :
ديار بها حلّ الشّباب تميمتى
جزم فرمود . در موسمى كه حلّاج چرخ از كمان قوس اكناف دكّان كون و مكان را به حليج برف سفيد ساخته و شوامخ جبال در سرابيل ثلوج « 6 » اعلام علامات
تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ
[ 101 / 5 ] بر افراخته بود .
هامش
( 1 ) .P: مجرى
( 2 ) .P: شعر
( 3 ) .P: ايزد + و
( 4 ) .P: متشبث
( 5 ) .P: رسان ؛K: رهان ، هم خوانده مىشود
( 6 ) .P: مثلوج