كمال از مكمن كمون كه موطن استقرار سكّان تحت اللواء اسماء غيبيّه است ، به محالى « 1 » بروز كه مصاف ابطال عالم ظلال است خراميده ، بر سرير كرامت مصير خلافت ربّانى قرار يابد و بر قامت معالى و مفاخر ( 57 - پ ) شريفهاش خلعت
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
[ 2 / 30 ] راست آيد « 2 » و سايهء عدل جهان پرورش از فحواى
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ
[ 25 / 45 ] نشان دهد و خورشيد ذات نور گسترش مؤدّاى
ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا
[ 25 / 45 ] را بيان كند .
از امداد الهام رحمان ، ابواب رحمت و امتنان ، بر وجوه كافّهء سكّان عالم امكان گشايد .
بنا بر وجوب اتّباع ظلّ صاحب ظلّ را چنين ذات « 3 » ملكى ملكات ، همگى سر سبزى نهال اقبال خويش از رشحات الطاف رحمانى ترقّب نمايد و صعود كوكب « 4 » آمال خويش را از افق افضال سبحانى ترصّد فرمايد . بنيان قصور جهاندارى را به اساس توكّل استحكام دهد و جدران ربوع كامكارى را به اعتماد امداد الهى « 5 » بنياد نهد . همچو آفتاب ، قطع مسافت فلك دوّار به حركت يومى از خويش نبيند و سايه آسا در پس ديوار پندار ننشيند .
سكر « 6 » شجاعت كه در بزم رزم ، شراب آشام خون دليران است از جرعهء ساقى باقى داند و دست زور آزماى « 7 » كه پنجه پيچ زبر دستان است ، آستين يد قدرت گرفته به طيش آستين نيفشاند .
[ رباعى فارسى ]
اين مستى تو مستى مست دگرست * وين هستى تو هستىِ هستِ دگرست
تو غرّه بدان مشو كه دستى دارى * كين دستِ تو آستين دستِ دگرست
و چون مشيّت منشى [ انشا و ] و ابداع از منشأ
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ
[ 3 / 26 ] بر منشور خلافت ( 58 - ر ) خورشيد فلك پادشاهى ، سايهء اخصّ الهى « 8 » ، تاج بخش خسرو طارم افلاك ، خراج ستان تخت نشينان خطّهء خاك ، صورت جانفزاى كاخ اعيانى « 9 » ، معنى
هامش
( 1 ) .P: مجالى
( 2 ) .P: آمد
( 3 ) .P: ذاتى
( 4 ) .KP: كواكب
( 5 ) .KP: الاهى
( 6 ) .P: شكر
( 7 ) .P: آزماى + را
( 8 ) .KP: آلاهى
( 9 ) .P: اعيانى + به