دور كرد از كشور او هر كجا شور و شرى * بهرهياب از سكهء او هر كجا سيم و زرى است
رزم او را مهر تيغى از نيام صفدرى * بزم او را چرخ دودى از بخور مجمرى است
شاه را بس پور راد و هر يكى از فرّ او * پاسبان كشورى يا حكمران لشكرى است
شكر للّه نيست دارايى كه باشد خصم ملك * ورنه هر پور همايون ملك اسكندرى است
بود يك خاور زمين در ملك ايران و كنون * از رخ شهزادگان هر سرزمينى خاورى است
خاصه ملك رى كه از فرّ شهنشاه جهان * طالع از هر مطلع او آفتاب ديگرى است
هر طرف در پاى ايوان خلافت روزبار * جلوهگر سلطان ملكشاهى و سلطان سنجرى است
قدّ هريك در رياض مملكت خوش گلبنى * چهر هريك در سپهر سلطنت نيك اخترى است
چون فلاطون در بر هريك ز دانش جوشنى * چون سكندر بر سر هريك ز مردى مغفرى است
خاصه سلطان همايون فرّ همايون شاه راد * كش به سر از خاك درگاه همايون زيورى است
شه فريدون جهانست و همايون ايرجى * شه منوچهر زمانست و همايون نوذرى است
ملك را گشتاسبى و شاه را رويينتنى * چرخ را فرماندهى و شاه را فرمانبرى است
تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 1115
مساهمون: ناصر افشار فر
ص١١١٥