تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
سوار همراه كرده گروگان را به جانب خيوه راند و پس از استيلاى بر تكّه ، به‌همين عزم به سوى دشت گرگان آمد كه با طوايف يموت و كوكلان نيز همين عمل را معمول دارد و ايشان را هم مثل جماعت تكه تابع خويش آرد . چون اين خبر به عرض داراى دادگر رسيد ، فى الفور فرج الله خان افشار را كه با جمعيّت بسيار به خراسان مأمور شده بود ، فرمايش داده از ولايت بسطام عازم حدود استرآباد گرديد . ذو الفقار خان و مطلّب خان نيز با جانبازان سمنان و دامغان به او ملحق و مهدى قلى خان بيگلر بيگى استرآباد هم با جمعيّتى كه داشت ، روى به موافقت قشون ركابى گذاشت . از آن طرف محمّد رحيم خان اوزبك به سامان فندرسك « 1 » و چناشك « 2 » و قانچى روانه و اين معنى مقابله تركان قاجار و اوزبكان غدّار را بهانه شد . خان اوزبك با كمال تشويش آدمى از خويش نزد ذو الفقار خان دامغانى فرستاد [ ه ] از روى عجز چنين پيغام داد كه : مرا از عزيمت اين دشت به جز اخذ زكات شرعى از تركمانان ديگر منظورى نيست . اين اجماع قشون پادشاهى و اين طيش سرداران دولت در مخاصمه و مجادله از چيست ؟ ذوالفقار خان آدم او را در خيمه راه نداد و چون شنيده بود كه اوزبكان ساز چكور را خوش مىنوازند ، در وقت خواب او را خواسته و در خارج خيمه او را « 3 » بر روى خاك نشانيده تا هنگام صبح چكور مىنواخت و صبح بدون جواب به مراجعت پرداخت . بالجمله در حدود پسرك من اعمال فندرسك تلاقى عسكرين دست داد و خان خوارزم در روز اوّل در سنگر توقّف نموده و جمعى از سران اوزبكيّه را با جنود خوارزميّه به مقابله شيران ژيان فرستاد . در حمله اوّل در چون روباهان دغل از برابر شيران رميدند و جمعى از ايشان مقتول گرديده بقية السّيف به دامان فرار آرميدند . على الصّباح كه رايت فيروزى آيت مهر ، چون اختر كاويانى شاهنشاه خورشيد چهر ، از كنار افق طالع و خوارزميان كواكب را همان شكوه طليعه آفتاب قالع و قامع آمد ،
هامش
( 1 ) . فندرسك از توابع شهرستان راميان در نزديكى گرگان امروزى . ( 2 ) . چناشك يا خباشك - چوناش : قصبه‌اى بود ميان جاجرم ، خرقان و گرگان كه به بزرگى و محكمى شهرت داشته ( معين ، ذيل چناشك ) ؛ قلعهء محكم آن سابقه‌اى دور و طولانى دارد . به‌طورى كه در تواريخ آمده است ، قابوس بن وشمگير زيارى در اين مكان به قتل رسيد . ( ر . ك : تاريخ مفصّل ايران ، عباس اقبال ، ص 143 ) . ( 3 ) . مجلس : « او را »