پس از وفات صدر جليل القدر ، برحسب امر صاحبقران خورشيد صدر ، رشتهء خدمت يكى از ملكزادگان « 1 » الدنگ ، كه قلم را از ذكر نامش كمال ننگ است ، چون غل بر گردنم بسته شد و پس از انقضاى مدت ده سال ، تار و پود زندگانى چندين سالهام از هم گسسته آمد . كار را نه بر وفق مرادم « 2 » ديدم ، لهذا به درگاه خسرو با احتشام روى آورده آرام گزيدم .
مروّت فطرى حضرت صاحبقرانم تربيت كرد و پس از اندك زمانى ، بهتر از اول بر سركار كار آورد . اكثر اوقات به تحرير ملفوفه « 3 » فرامين خاصه ، كه از اسرار مملكت است ، در حضور همايون مشغول بودم و از فرمايش عبارات رنگين و مضامين دلنشين ، كه چون درّ ثمين « 4 » از گنجينه خاطر شهريار زمان و زمين سر مىزد ، بر ترقى خويش مىافزودم و گاهى برحسب الفرمايش به انشاد « 5 » غزلهاى شيرين مىپرداختم و خود را منظور نظر خسرو معدلت قرين مىساختم . وقتى در حضرتش سخن از وقايع دولت روزافزون شد و خورشيدوار كوكب اين مضمون از مطلع خاطر فيض مظاهرش سر زد كه : « منظور از وقايعنگارى ، اطلاع خاصه و عامه از اوضاع مملكت است ، نه مقصود انشاءپردازى و اظهار فضيلت . تاريخ دولت بايد مختصر و با سلاست « 6 » و پر منفعت باشد ، نه مطوّل و پر بلاغت و بىخاصيت . تاريخنگار را هم لازم است كه راست گفتارى پيشه كند و از نگارش اقوال كاذبه انديشه . نه وقايعى از دولت را سهل شمارد و كان لم يكن انگارد ، نه تطويلات لا طائل كه مورث كدورت و ملامت دل است بر صفحه نگارد و وقايعنگارى را مايه جلب نفع نسازد و به تعريفى كه درخور پايه هركس نيست ، نپردازد .
فرشته را ديو نخواند و ديو را فرشته نداند . اغراض نفسانى را ، كه لازم ذات حيوانى است ، به كنار بگذارد و به راست گفتارى و درستنگارى قلم بردارد » .
چون اين فقرات را ، كه به منزلهء الهامات غيبى است ، از لفظ گوهربار شنيدم و طبيعت مبارك را مايل به ترتيب چنين تاليفى ديدم ، قدم جسارت پيش نهاده اين معنى را
هامش
( 1 ) . ملّى : « زادهگان »
( 2 ) . مجلس : « مرام »
( 3 ) . فرمان پادشاه كه قطع آن كوچكتر از فرمان باشد و به مهر كوچك شاه ممهور شده و مقيد بر ثبت در دفاتر نباشد ( معين ، ذيل ملفوفه ) .
( 4 ) . گوهر گرانبها
( 5 ) . شعر كسى را براى ديگرى خواندن
( 6 ) . روانى كلمات ، نبودن الفاظ مشكل در گفتار