اوايل و اواسط آن مفقود بود ؛ نسخهء ديگرى از همان كتاب نيافتم كه دو ورق را نوشته به آن ملحق سازم از [ اينرو ] رجوع به جلد ششم كتاب روضة الصفا نمودم ، پس و پيش عبارات را كه نظر [ نموده ] و با نسخه مطلع السعدين برابر كردم ، بدون تغيير حرفى هردو را متمايل و عبارات را متماثل ديدم . با آنكه جناب امير كبير امير على شير را درين راه اندوختهها صرف شد ، ولى بالاخره « 1 » قرار كار بر نقل و تحويل كلمات و حرف آمد .
بالجمله چون كتاب نظمى مسمى به مهر خاورى مشعر بر پانزده هزار بيت از قصايد و غزليات و اقسام فنون شعر ترتيب داده و در روزگار به يادگار نهادهام ، همواره منظورم اين بود كه كتاب نثرى نيز ازين بنده بر صفحه دهر باقى ماند .
بيت :
مگر صاحبدلى روزى به رحمت * كند در حق درويشان دعائى
و للّه الحمد كه از يمن تربيت شاهنشاه معدلت آيت ، شاهد اين آرزويم به كنار آمد و لؤلؤ وقايع دولت پايدار به واسطه كلك بنده مدحتگزار آويزه گوش روزگار شد . چون تا اين زمان كه سنين عمر بر خمسين رسيده ، اولاد ذكورى از جهة اين صداقت دستور در جويبار زندگى قد نكشيده ، لهذا اميدوارم كه اين دو كتاب نظم و نثر بر صفحه روزگار به يادگار ماند و هر تن ارباب دولت و معرفت ، هم خواند [ و ] هم نويساند . ذمهء ارباب دولت و مكنت را در نويسانيدن هردو كتاب مشغول كردهام و اين استدعاى سهل را از باطن به ظهور آوردهام .
[ مصرا ] ع :
تا خود چه كنند در جوانمردىها .
بنيان كتاب بر دو جلد و يك خاتمه نهادم : جلد اول در وقايع قرن اول از دولت ابد مدت خسروانى و جلد ثانى در ايراد اوضاع قرن ثانى از شوكت جاويد مبانى و خاتمه در ذكر شمايل و مآثر و تعداد اولاد امجاد « 2 » و نباير « 3 » و نتايج « 4 » حضرت صاحبقرانى . جلد اول را نامه خاقان و جلد ثانى را رساله صاحبقران نام نهادم و هردو جلد را جامعا تاريخ
هامش
( 1 ) . ملّى : « بالاخره »
( 2 ) . فرزندان
( 3 ) . نبيرهها
( 4 ) . نتيجهها