غريبتر ازين فقره قتل جناب ميرزا محمد مزبور است در ولايت بغداد بعد از آنكه در دار الخلافه طهران اين عمل از او سر زد ، قدرى مايه وحشت شاهنشاهى از او شد و به تدبيرات كاملانه او را از دربار دولت عليّه به ارض عتبات عاليات فرستاد . از اتفاقات در باب وزارت بغداد فى ما بين دو نفر از گرجىزادگان كه عبارت از اسعد پاشا « 1 » و داود پاشا باشند « 2 » منازعه بود ؛ جناب ميرزاى معزى اليه با اسعد پاشا الفت داشت و بناى ترتيب نيرنجات و طلسمات از براى او گذاشت . به اشاره داود پاشا عامه خلق آن ولا بر جناب ميرزا شوريدند و به بهانهء تكفير ، روزى ، على رئوس الاشهاد به خانه او ريخته مقتولش گردانيدند .
مولوى :
دشمن طاوس آمد پرّ او * اى بسا كس را كه كشته فرّ او
خلاصه چون در سر تيز مغز ايشپخدر هواى تسخير مملكت خراسان بود ، پيوسته از كلك انديشه باطل شاهد اين تمنا بر صفحه خاطر نقش مىنمود ؛ لهذا تا اين آرزو در دلش نماند ، سر پر شورش را به مملكت خراسان فرستادند و ابواب شادمانى بر چهره اسلاميان گشادند . چون شفت ملعون در ميان پشت سارى منزل گزيد با مصطفى خان طالش كه سيّدى بدعاقبت و از عهد سلطان شهيد دورگرد بساط عزت بود ، به گرمى هنگامهء الفت كوشيد و مصطفى خان نيز از توقف موكب شاهزاده در اردبيل واهمهء تعرّضى كرده به او گرويد ؛ لهذا جناب ميرزا بزرگ فراهانى از دربار كامرانى استمالت او را به صوب طالش شتافت و به افسانههاى « 3 » نرمنرم ، روى از مراودهء با روسيه برتافت . از هر طرف راه آمدوشد آذوقه بر شفت و همراهانش بسته شد و در روزى چند ، كشتى اميدش در گرداب حيرت شكسته آمد [ و ] در عين شدت زمستانى ، راه مراجعت [ در ] پيش و از خوف جان ، سر خويش گرفت .
خلاصه بعد از قتل ايشپخدر ، نوّاب شاهزاده ، مهدى قلى خان دولو بيگلر بيگى ايروان را به دفع جعفر قلى خان دنبلى كه با روسيه در تالين قلعه ايروان بود ، فرستاد و كلبعلى خان نخجوانى هم به سبب « 4 » جسارت ابراهيم پاشاى حاكم بايزيد حسب الامر به
هامش
( 1 ) . ملى و مجلس : « پادشاه »
( 2 ) . باشد
( 3 ) . ملى و مجلس : « افسانهاى »
( 4 ) . ملى : « نسبت »