تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
اطلاع يافته ، اما هيچ نگفت و به ملازمت شيخ عمار شتافته بعد از مدتى كه آنجا به سلوك مشغولى كرد ، شبى همان حديث بر ضميرش گذشت و صباح شيخ عمار او را گفت : نجم الدين برخيز و به مصر رو پيش شيخ روزبهان تا اين هستى را به ضرب سيلى از سر تو بيرون برد . در نفحات از شيخ نجم الدين منقول است كه گفت : چون به مصر رسيدم شيخ روزبهان را در بيرون خانقاه او ديدم كه به آب اندك وضو مىساخت . به خاطرم گذشت كه ظاهرا شيخ نمىداند كه به اين‌قدر آب وضو جايز نيست و چون شيخ از وضو فارغ شد دست بر روى من افشاند و به سبب قطرات آب وضوى شيخ كه بر روى من رسيد بى خود شده ديدم كه قيامت قائم است و مردم را مىگيرند و به آتش مىاندازند و بر ممرّ آتش ، پيرى بر پشته‌اى نشسته و هركس مىگويد من تعلق به وى مىدارم او را مىگذارند . ناگاه مرا نيز بگرفتند و به جانب آتش كشيدند و چون گفتم من از جمله متعلقان ايشانم مرا رها كردند ؛ لاجرم از آن پشته بالا رفتم و مشاهده نمودم كه شيخ روزبهان است . پيش وى شتافتم و در پايش افتادم . سيلى سخت بر قفايم زد ، چنان كه بر وى درافتادم و گفت : بيش از اين اهل حق را انكار مكن . بعد از آن از غيبت بازآمدم ، ديدم كه شيخ از نماز فارغ شده . پيش وى رفتم و روى بر پايش نهادم . شيخ در شهادت نيز همچنان سيلى بر پس سر من زد و همان لفظ بر زبان راند و بدان سبب ، عجب از طبيعت من زايل گشته ، شيخ روزبهان مرا به خدمت شيخ عمار ياسر بازگردانيد و به وى نوشت كه هرچند مس دارى بفرست تا من زر خالص ساخته باز پيش تو فرستم . شيخ نجم الدين مدتى ديگر در خدمت شيخ عمار به سر برده چون به درجهء كمال رسيد رخصت يافت و به خوارزم شتافته بنياد ارشاد كرد . نقل است كه در آن زمان كه سپاه مغول به جانب خوارزم توجه نمودند ، چنگيز خان و اولادش كه بر علو مرتبهء شيخ نجم الدين وقوف يافته بودند چند نوبت كس نزد آن جناب فرستاده التماس كردند كه از جرجانيه بيرون رود تا آسيبى به ذات بابركاتش نرسد ، اما شيخ آن ملتمس را اجابت نفرمود و فرمود كه ما در وقت آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده‌ايم ، چگونه جايز باشد كه در زمان نزول رنج و عنا و حلول محنت و بلا از ايشان مفارقت اختيار كنيم و چون آن لشكر قيامت اثر نزديك خوارزم رسيدند و شيخ نجم الدين و شيخ سعد الدين حموى و شيخ
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 34 | عبد الحسين نوائى