آمدن شاه مىكشيدند كه ناگاه مولانا ابو الفتح ذبابه كه مردى ابدالوش و متقى بود و ميرزا الغ بيك او را اجازت داده بود كه هرگاه خواهد به مجلس همايون درآيد و هر سخن داشته باشد بىواسطه به عرض رساند ، به دار السلطنه درآمد و پيش از اكابر نزد ميرزا الغ بيك رفت و از سبب اجتماع آن طايفه پرسيد . پادشاه جواب داد كه مدتى شد كه سيّد عاشق پاى از حد خود فراتر مىنهد ، چنانچه در روز طوى كانگل ، ما را گفت كه احكام نبوى را برانداختى و شعار كفار ظاهر ساختى و ديروز خواجه عصام الدين را كه به صفت علم و دانش و تقوا سرآمد اشراف علماست ، شيخ الاسلام بىاسلام گفته است ، بنابراين قضات و فضلا را طلبيدهايم تا مرافعهء اين قضايا نماييم و آنچه به حسب شرع متوجه او شود بهجاى آوريم . مولانا ابو الفتح فرمود كه سيّد نيك نكرده كه نسبت به شما و شيخ الاسلام اين نوع سخنان بر زبان آورده ، زيرا كه شما در كمال عدالت و دينپرورى سلوك مىنماييد و در تقويت اركان شريعت اهتمام تمام مىفرماييد و شيخ الاسلام نيز به صفت علم و عمل اتصاف دارد و در اثناى اين قيلوقال ، سپاهيى زانو زده عرضه داشت كه برادرم فوت شده و از وى دو فرزند مانده و من مىخواهم كه زن برادر را به حبالهء نكاح خويش درآورم تا برادرزادههاى من ضايع نشوند ، اما آن زن مىخواهد كه بعد از انقضاى عدت به نكاح بزازى درآيد و نفقه از وى مىستاند . ميرزا الغ بيك ، يساولى را فرمود كه برو و آن ضعيفه را بگوى كه به نكاح برادر شوهر خود رضا دهد و بزاز را از عقد او منع كن . مولانا ابو الفتح پس از استماع اين حكم روى به ميرزا الغ بيك آورده گفت آنچه سيد عاشق نسبت به شما گفته بود دور از كار نيست . پادشاه پرسيد كه چون . گفت به جهت آنكه زنى كه عاقله و بالغه باشد شرعا اختيار دارد كه به عقد هر كس خواهد درآيد ، شما به كدام مذهب او را تكليف مىنماييد كه زن بزاز نشود و به مناكحت اين مغول رضا دهد . آن پادشاه مغفرتپناه از اين سخن بغايت متأثر گشت و يساول را از آن كار مانع آمد و فرمود كه اكابر و اشراف را اجازت دهيد كه به منازل خود بروند ، زيرا كه نزد ما به وضوح پيوست كه سيّد عاشق در آنچه مىگفته محق بوده ، لاجرم آن جماعت مأيوس بازگشتند و بساط منازعت جناب سيادت مآب درنوشتند .
( جزو 3 ، ج 3 ، ص 159 - 160 )
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص١٤٧