داد « 1 » ديگرى ملكه را بخويش راه داد « 1 » سال به آخر نرسيد كه مخدّرهء ملك اشرف در دست سلطان آمد ع ، مپسند بكس آنچ به خود نپسندى ، مال و نعمت بسيار از خزانهء ملك اشرف برداشتند و از مستظهران شهر اضعاف آن حاصل كرد و تمامت خزانهء سلطان باز بمال و جواهر وافر معمور شد و لشكر از غارت و تاراج مستظهر گشت و نور الدّين منشى فتحنامهء در آن باب انشا كردست نسخهء آن نقل كرده شد ،
[ [ فتحنامه اخلاط از انشاء نور الدين منشى ] ]
و النّسخة هذه ، سپاس و حمد و ثناى آفريدگار را جلّ ذكره و علا كه ظفر و نصرت را با راى دولتزاى و رايات مملكت افزاى ما همعنان گردانيدست ، و تأييد و قدرت را قرين نهضات ميمون و عزمات همايون « 2 » كرده ، بنهضى « 3 » كشورى در تصرّف و تدبير بندگان دولت ادامها اللّه مىآيد ، و بركضى « 4 » لشكرى مأسور قهر و مأمور فرمان مىشود ، و هذا من فضل ربّى ليبلونى ااشكر ام اكفر ، تا رايات ظفر نگار نصرت پيكر ما حفّها اللّه بالنّصر بر حدود ممالك ارمن خفقان يافته است و حوالى شهر اخلاط را مدّت هشت ماه مركز ساخته آيات وعد و وعيد بر جماعت مخالفان دولت بكرّات خوانديم و مقدّمات انذار و تحذير از براى الزام حجّت و اقامت بيّنت بدفعات تقديم فرمود تا باشد كه راه سلامت خويش بديدهء بصيرت ببينند و از رهگذر عواصف قهر و صواعق سخط كه كوه طاقت آن ندارد برخيزند و از تلاطم امواج خشم حشم جهانگير با جودى طاعت و
هامش
( 1 - 1 ) كذا فى ب د ه ز ، اين جمله از آ ج ساقط است ، و مقصود از « ديگرى » حاجب على نايب ملك اشرف است باخلاط ( رجوع بص 167 س 6 - 7 ) ، و مقصود از ملكه دختر سلطان طغرل زوجهء اتابك ازبك است كه سلطان جلال الدّين بطريق مشروع يا نامشروع بعد از فتح تبريز به عقد خود درآورد ( رجوع كنيد بص 157 ) ،
( 2 ) ب ( بخطّ جديد ) ز افزودهاند : ما ،
( 3 ) كذا فى آ ، ب ج د ز : بنهضتى ، ه : بنهضتى ؟ ؟ ؟ ،
( 4 ) كذا فى آ ، باقى نسخ : بركضتى ،