چنان داد از تحرّك سرو را تاب * كه گويى سايهء سرو است در آب : 704
روز و شب همچون عاشق بىتاب * باشد از اشك چشم خويش در آب : 670
هست پر در گريستن بيتاب * ديده گويا شبيه خويش در آب : 634
درو شادمانى ندارد حساب * كه گل مىكند كار جام شراب : 445
چه گويم از آن باغ پر آب و تاب * كه بتوان گرفت از هوايش گلاب : 445
عجب نبود از پرتو آفتاب * نجنبد ز جا سايهء آن جناب : 648
شاخ پربرگ هست سيخ كباب * برگ ريزش چكيدن خوناب : 547
زهى سنگ والاى گوهر نسب * كه پا جفت كرده به راه ادب : 460
قدرتش آورده برون بى تعب * يوسف روز از چه تاريك شب : 2 ، 451
يلان از دو جانب به شور و شغب * سپر بر سپر بسته چون روز و شب : 479
كه از نسبت رنگشان تيره شب * به لب خندهء صبح نگشود لب : 480
نهانست در برگ گل عندليب * چو در پردهء ساز صوت غريب : 445
مگو هست تالار او دلفريب * كزو خاك تا آسمان يافت زيب : 649
« ت »
صفايش چنان آب هر چشمه ريخت * كه آب بقا در سياهى گريخت : 649
زهى سر منزل صاحب سعادت * كه حسنش عقل را كردست غارت : 684
كجا حاجت ادهم و اشهب است * در آنجا كه بال ملك مركب است : 461
كنم نسبتش گر به جنّت ، خطاست * تفاوت به بين از كجا تا كجاست : 446
در و ديورا و سقفش گل نگار است * مگر نقاش تردستش بهار است : 703
هوا هم باغبان هم آبيار است * سراسر سال او فصل بهار است : 701