خاكسترنشين مىسازد و ديگرى را مانند سياهى داغ از ديدهء اعتبار مىاندازد . در اين حال اگر خامهء قاصربيان ، با زبان چوبين در معرض مديح سگالى « 1 » درآيد عيوب پوشيدهء خود را به انگشت « 2 » به مردم نموده باشد و زنگار عيبپوشى را از اين آيينهء نقص « 3 » نما به مصقل سعى زدوده ، به درگاه عظمت كه مرآت حقيقتنماى اشياء است از نفايس محمدت چه تحفه برم كه چون نگاه از آيينه ، باز « 4 » به من رد نشود . « 5 »
بيت « 6 »
اى حيرت صفات تو بند زبان ما * انگشت حيرتست زبان در دهان ما
با شوق دل « 7 » چه سازم كه با آنكه چون حباب زبانم را آب كرده ، بازم سرگشتهء بحر شگرف اين « 8 » آرزو مىسازد .
بيت « 9 »
در زبانم وصف او چون بوى در برگ گلست * مىتوان از من شنيدن نام جانان بى سخن
زهى ولى نعمت حقيقى كه پيوسته ، از روز و شب سفرهء الوان [ گ 2 ب ] گسترانيده و قسمت دور و نزديك را از مايدهء احسان به يك نسبت رسانيده ، خاك را در چله « 10 » خانهء « و خمّرت طينة ادم بيدىّ اربعين صباحا » « 11 » مظهر غرايب اسرار و بدايع آثار گردانيده ، از پايهء مذلّت خاكسارى به اوج سعادت و صاحب اعتبارى رسانيده و اجزاى پريشان اين غبار فرسوده را از رگ « 12 » ابر رحمت شيرازهء جمعيت بسته و به اشارهء انگشت قلم صنع اوراق حواس را در يكديگر پيوست . آن طفل چهل روزه را
هامش
( 1 ) . م ، مج ، ل ، د : نگارى . ده : به نگار .
( 2 ) . ده : - « به انگشت » .
( 3 ) . ده : منقش .
( 4 ) . مج : تار .
( 5 ) . اساس ، د ، ل ، م ، مج مر : رو رد نشود .
( 6 ) . مج ، ل : - « بيت » .
( 7 ) . د : - « دل » . ده : با ذوق دل .
( 8 ) . م : - « شگرف اين » .
( 9 ) . م : شعر ل : - « بيت » . مج ، ده : نظم .
( 10 ) . م : حجله .
( 11 ) . حديث .
( 12 ) . د : - « رگ » .