عرصهء « 1 » نهب « 2 » و تضييع درآورده باشد بيرون آمده « 3 » ، بعد از اخذ و جلب آن وجه ، او را « 4 » به مقتضاى شريعت « 5 » مقدّسهء مطهّرهء مصطفوى « 6 » به دست وارث مقتول سپارند كه به حسب قانون شرع انور به سزا و جزاى « 7 » خود رسد .
از تقديم اين شيوهء ستوده كه باعث ادخار « 8 » سعادات « 9 » جاودانى و منشأ نظام و نسق امور [ گ 237 ب ] جهانبانى و كشورستانى « 10 » است ، دست ظالمان اطراف و اكناف از گريبان مظلومان چون رشتهء آمال خود كوتاه و چهرهء بدبختان چون نامهء اعمال ايشان سياه گشت . اكنون از بيم شحنهء عدالت « 11 » شاهنشاه « 12 » ، نقش پاى آهو يوزرا دهان « 13 » مار به نظر مىآيد و از بيم آنكه مبادا گوسفند را در خواب بيند ، گرگ بر « 14 » شبزندهدارى مىافزايد ؛ خار از رفتن به پاى برهنه پايان چون پارسا به ميكده اجتناب دارد و اگر سيلاب را گذر به ويرانهاى افتد چون قطره در شوره زار ، قدم جرأت پيش نمىگذارد ؛ زلف نكويان به مؤاخذهء دلبرى از پيچ و تاب خود زنجيرى و بجاى سركشى و دلربايى گرفتار پريشانى و دلگيرى است ؛ داغ « 15 » ظالم چون داغ پلنگ « 16 » سياهى نمىاندازد و آب و هواى كشور دادرسى « 17 » جز « 18 » مظلوم و ملهوف با مزاح ديگرى نمىسازد ؛ عجز و ناتوانى را زمان تسلّط و اقتدار رسيد و ناب « 19 » حيوانات ضارّه چون نيش عقارب « 20 » سر در گريبان دزديده ؛ اگر پاى ظالمان از خواب مخمل بستر راحت بر سنگ بلا نيايد ، سنگ حرير است و اگر تشنه لبان بيداد را آب حيات در گلو نگيرد سموم افاعى را خاصيت شير است ، چون نتيجهء عاجلهء مظلوم نوازى ، استدامت عمر و دولت مىباشد ، يقين كه عمر و دولت آن خسرو عدالت نيّت با خلود و دوام هم آغوش و خلاف كارى و كجروى گردون « 21 » از خاطر فراموش
هامش
( 1 ) . ل ، م ، مج : عرضه .
( 2 ) . مج : نهيب .
( 3 ) . مر : - « بيرون آمده » .
( 4 ) . د : وجوه را .
( 5 ) . مج : شريعه .
( 6 ) . د ، مج : + صل اللّه عليه و آله .
( 7 ) . د : جزا و سزاى .
( 8 ) . اساس ، د ، ل ، م ، مج ، مر : اذخار .
( 9 ) . اساس : سعادت .
( 10 ) . ده : شناسى .
( 11 ) . د : عدل .
( 12 ) . ده ، مر ، مج : شاهنشاهى .
( 13 ) . ل : دهار .
( 14 ) . د : در .
( 15 ) . ل : ذاغ .
( 16 ) . مر : پهنگ .
( 17 ) . مج : داورى .
( 18 ) . مج : غير .
( 19 ) . ده : تاب .
( 20 ) . مج : عقاب .
( 21 ) . ل ، م : گردن .