زداى كلفت از آيينهء ضمير و مرآت طبيعت تواند بود « 1 » ملاحظهء آب روان كه در اشخاص نبات و حيوان طرازندهء پيرايهء جان است مىتواند بود « 2 » به خاطر الهام ترجمان خطور فرموده « 3 » كه اگر سدّى بر زنده رود بسته شود كه بينندگان را مرآت تماشا و حارثان « 4 » مزرع اميد را مايهء زراعت پيوسته مهّيا باشد ، هم موجب سرسبزى بوستان انتعاش نظارگيان و هم باعث آبادى « 5 » اصفهان خواهد شد . لهذا حكم نافذ « 6 » از مكمن فرمان « 7 » واجب الاذعان به صدور پيوست كه كارگذاران « 8 » را در اين كار سگالش « 9 » به عمل آيد به نيروى فرمان « 10 » قضا جريان « 11 » در كم زمانى از آوردن سنگ و ساير ما يحتاج ، كوهها در حوالى رود ، سر رفعت بر آسمان سود و هم در اندك وقتى به ميانجى سبكدستى صنّاع « 12 » آتش دست « 13 » صرف بستن « 14 » سدّ « 15 » گرديده ، با زمين هموار شد . از فرورفتن اين كوهها در خاك ، آب رود چون كوه بلند ، سر رفعت افراشت ، چنانچه بيننده را گمان شد كه زنده رود ، دريا در بغل داشت .
رشتهء طول نگاه از ديدن « 16 » عرض آن كوتاه « 17 » و بازوى امواج در طى مسافت آن درياچهء فرسوده شناه است . سحاب « 18 » بهارى و آزارى « 19 » را راه دور و دراز رفتن دريا از پيش پا برخاست « 20 » و شيرينى اجناس گرانبها از وقوع اين معنى مانند شكر در آب كاست ، چنانچه كثرت آب رود منشأ كثرت مياه آبارو عيون [ گ 238 ب ] اطراف مىگردد . زلال معانى از جويبار زبان مردمان بهر تاريخ اين كارگاه تماشا در جوش آمد و آوازهء اين اعجوبه كارى چون صيت « 21 » گلشن طرازى « 22 » سحاب بهارى به اقطار « 23 » و اكناف عالم دويد . از جملهء تواريخ كه خامه به نگارش آن رطب اللسان مىگردد
هامش
( 1 ) . د : + به خاطر الهام ترجمان . . .
( 2 ) . م : - « بود » .
( 3 ) . مر : نموده .
( 4 ) . اساس : حارثان را . د ، ده ، ل ، م : خازنان .
( 5 ) . د : آبادانى .
( 6 ) . د ، ل ، م : - « حكم نافذ » .
( 7 ) . م : + حكم .
( 8 ) . ده : كارگزاران .
( 9 ) . م : شكالش .
( 10 ) . مر : - « فرمان » .
( 11 ) . د ، ده ، ل ، م : واجب الاذعان .
( 12 ) . م : اهل صنايع . ل : صنايع .
( 13 ) . م : دستى .
( 14 ) . م : پستى .
( 15 ) . م : - « سد » . ل : صد .
( 16 ) . اساس : - « ديدن » .
( 17 ) . م : + و شيرينى اجناس گرانبها . . .
( 18 ) . ل : سحابى است .
( 19 ) . مر : آزرى . ل : دارزى .
( 20 ) . د ، ل ، مر : برخواست .
( 21 ) . ده : رضيت .
( 22 ) . م : ترازى .
( 23 ) . ل ، م : به اطراف .