در آب ميرد . « 1 » هنگام كمان دارى اگر به طاير وحشى نظر بندد از پرواز ماند « 2 » و روز صيدافكنى « 3 » به محض كشيدن كمان پيش از انداختن ناوك جانستان صيد را در خون كشاند . امروز كه سررشتهء اين مرام را در قبضهء اختيار « 4 » و اقتدار اعليحضرت « 5 » پادشاه جم احتشام گذاشتهاند ، هرچند بىمعاضدت سعى و كوشش ، اقصى مراتب اين معنى به نيروى جوهر « 6 » ذاتى حاصل است اما به مقتضاى « 7 » طبيعت انسانى و طينت بشرى اگر بىتمرّن « 8 » اعمال شيوهء منتهيان به فعل « 9 » آيد محمول بر خرق عادت مىشود « 10 » و موجب غلوى اعتقاد « 11 » فدويان نصيرى منش مىگردد ، بنابراين خاطر اشرف را خواهش مشق كماندارى و قباق « 12 » اندازى [ گ 160 آ ] حاصل شده ، صبح روز شنبه بيست و يكم شهر جمادى الاخرى همين سال « 13 » در تالار عمارت « 14 » ميدان دار السلطنهء قزوين بزم آراسته به جمعى از بندگان كه به ناوك موشكافى ، تار نظارهء مو « 15 » را مانند نگاه احول از هم جدا مىساختند امر فرمودند « 16 » كه به انداختن قباق « 17 » اسب امتياز در ميدان اشتهار جولان دهند . گروهى را كه قوت بازو و جرأت دل معاضد يكديگر بود قدم در ميدان امتثال فرمان گذاشتند و به نيروى آتش دستى و گرم جولانى از « 18 » رمى سهام بر سطح هوا خطوط شهب و « 19 » نيازك نمايان « 20 » ساختند « 21 » و طبق زر كه نشان « 22 » كمانداران حكم انداز بود از كثرت سهام متوالى « 23 » به طريق قرص خورشيد و خطوط شعاعى مىنمود . عاقبت صفى قلى بيگ بيگدلى ولد « 24 » سارو سلطان « 25 » در مضمار امتياز بر اقران سبقت جسته از « 26 » چوب خشك چوبهء تير ، « 27 » ميوهء حصول مراد چيد . اعليحضرت « 28 »
هامش
( 1 ) . ل : سپرد .
( 2 ) . ده : بماند .
( 3 ) . م : صيد افكنى .
( 4 ) . مج : - « اختيار و » .
( 5 ) . مج : اعلاحضرت .
( 6 ) . د : جواهر .
( 7 ) . اساس ، ده ، ل ، م : به مقتضى .
( 8 ) . مر : بىتمرا . د : بىتمدن .
( 9 ) . مج : به عمل .
( 10 ) . م ، ل : + بنابراين .
( 11 ) . مج ، مر ، ده : - اعتقاد .
( 12 ) . د : قبق .
( 13 ) . م ، ل : حاصل شد در صبح روز « در متن دو كلمه سفيد است » در تالار . مر : حاصل شد و صبح روز شنبه .
مج ، ده ، ده : حاصل شد و در تالار عمارت .
( 14 ) . م : - « عمارت » .
( 15 ) . مج : مور .
( 16 ) . مج ، مر ، د ، ده : نمودند .
( 17 ) . د : قبق .
( 18 ) . مج ، د : « از » ندارد .
( 19 ) . د : شهيب .
( 20 ) . م ، د : نيارك .
( 21 ) . اساس ، د ، د ، مر : - نمايان .
( 22 ) . اساس : - « نشان » .
( 23 ) . ل : منوال .
( 24 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : + مرحوم .
( 25 ) . م : ساز و سلطان .
( 26 ) . م ، ل : + آن .
( 27 ) . م ، ل : - « چوبهء تير » .
( 28 ) . م : و اعليحضرت . مج : اعلاحضرت .