درآمد « 1 » . همانا كه او را از جهت آن عمل ، هارون الرشيد مصادره كرده و هيچ نقدى و جنسى بر او نگذاشته و او را غمزده و بدحال گردانيده . چون او در پيش فضل درآمد و نظر او در آن تودهء سيم افتاد ، به هيچ وجه نتوانست كه چشم از آن « 2 » بردارد . فضل دريافت كه محتاج شده است و حريص گشته . گفت اى عبد اللّه مىدانم كه بينوا و فقير گشتهاى . برخيز و غلامان خود را بگو كه چه مقدار بتوانند ازين مال بردارند تا من شفاعت بر خليفه بكنم و عمل بهتر ازين به تو دهانم كه از آن روزگار تو آراسته گردد .
عبد اللّه به غايت شادمان گشت و بايستاد و فضل را ثنا گفت و آن مالها را به تمامى بر سر غلامان و مزدوران و حمّالان نهاده به خانهء خود برد . نعمان گفت كه اگر صالح انصارى درين مجلس مىبود و اين عطا را ملاحظه مىكرد ، سوگندى كه در نااستوار « 3 » داشتن بسيارى كرم و سخاوت شما خورده بود كفّارت كردى . فضل از نعمان صورت حال باز پرسيد . نعمان چنانچه كيفيّت آن حال مجلس بود به تمامى به سمع فضل رسانيد .
چون بازگشتند فضل دبير خود را بخواند « 4 » و بفرمود تا به جانب والى « 5 » جزيره مثالى نويسد در معنى آنكه صالح خزيمهء « 6 » انصارى آنجاست ، او را به اعزاز و اكرام تمام پيش ما فرستند و او را دلخوشى دهند « 7 » كه در حق او كرمى انديشيدهايم ، مبذول خواهيم فرمود . چون مثال به والى جزيره رسيد ، صالح را به تعجيل و تعظيم تمام روان كرد .
اما صالح از آن سخن كه در باب فضل و كرم او گفته بود و با نعمان مجادله كرده سوگند خورده ، به غايت ترسيد و از آن هراسان و ترسان به درگاه فضل يحيى برمكى آمد . پيش از آن يك دو روز فضل فرموده بود تا صحن صفّهء بار گسترده بودند و درهء صد « 8 » هزار درم نقره توده كرده بودند . چون از آمدن صالح خبر كردند ، فضل او را پيش طلبيد و بشاشت كرده بفرمود تا در ميان نديمان « 9 » نشانيدند « 10 » و فرمود تا سرپوش از آن تودههاى درم برداشتند و يك ساعت در آن نظر كردند « 11 » . بعد از آن به همنشينان و نديمان « 12 » فرمود
هامش
( 1 ) . اساس : آورد .
( 2 ) . اساس : نظر از آن سيم .
( 3 ) . اساس ، ك : استوار .
( 4 ) . اساس : گفت .
( 5 ) . اساس : - والى .
( 6 ) . اساس : كريمه . ك : خريمه .
( 7 ) . ك : فرستد . . . دهد .
( 8 ) . اساس : - صد .
( 9 ) . ك : ندما .
( 10 ) . ك : بنشيند .
( 11 ) . ك : كرد .
( 12 ) . ك ، ل : و ندما را .